صدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدر. [ ص ُ دَ ] (اِخ ) ابوبکربن موسی گوید: صدر قریه ای است از قراء بیت المقدس و لاحق بن حسین بن عمران بن ابی الورد صدری مکنی به ابوعمرو بدان منسوبست . وی یکی از کذابان است و نسختی نهاد که نام روات آن شناخته نیست چون طغرال و طربان و کرکدن و نسب خویش را به سعیدبن مسیب رساند. وی از ضراربن علی قاضی و از او یوسف بن حمزة روایت کند و در حدود سال ٣٨٤ هَ . ق . بنواحی خوارزم درگذشت . (معجم البلدان ).
صدر. [ص َ ] (ع اِ) بالای مجلس . طرف بالا : مرا با خویشتن در صدر بنشاند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٤٢). سخن چون منش پیش خواندم بفخر بصدر اندر آمد ز صف النعال . ناصرخسرو. خورشیدوار نور دهد بر همه جهان جمشیدوار چون بنشیند بصدر بار. سوزنی . از لا رسی بصدر شهادت که عقل را از لا و هوست مرکب لاهوت زیر ران . خاقانی . چون رسیدی بر در لا، صدر الاّ جوی ازآنک کعبه را هم دید باید چون رسیدی در منا. خاقانی . بصف النعال فقیهان نشینم که در صدر شاهان نماند انتفاعی . خاقانی . امروز کدخدای براعت توئی بشرط تو صدردار و این دگران وقف آستان . خاقانی . تخته بند است آنکه تختش خوانده ای صدر پنداری وبر درمانده ای . (مثنوی ). جز برخت نفیس در محفل نتوان شد بصدر صفه ٔ باز. نظام قاری . ◄ اعلای مقدم هر چیز و اوّل آن . (منتهی الارب ). ج، صدور. ◄ بزرگ . مهتر. رئیس . سید : و هر یک از اصحاب دیوان او صدری بود با اصل و حسب و علم . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٢). صدر وزرای عصر ابونصر آن کافزوده ز بندگیش مقدارم . مسعودسعد. بحسب فخر امیران بزرگ به نسب صدروزیران کبیر. سوزنی . مقتدای حکمت و صدر زمن کز بعد او گر زمین را چشم بودی بر زمن بگریستی . خاقانی . عشق او را مرد صاحب درد باید شک مکن کاندر این آخر زمان صدر زمان است آنچنان . خاقانی . میر منند و صدر منند و پناه من سادات ری، ائمه ٔ ری، اتقیای ری . خاقانی . امام الهدی صدر دیوان حشر. سعدی . صدر عمار و مجد عبادان قریة من وراء عَبادان . کمال اسماعیل . ◄ سینه . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (تشریح میرزا علی ص ١٠٥) (مهذب الاسماء). سینه ٔ مردم . (منتهی الارب ). بر. ج، صدور : و کلها نافعة من اوجاع الجنبین و الصدر. (ابن البیطار). صدر مشروح صدر تاج الدین کوست تاج صدور و فخر کبار. خاقانی . امیر از سر سلامت صدر و راستی اندرون گفت اندیشه ٔ آن داشتم که ترا بقلعه فرستم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٧٥). ◄ مجلس . محفل : همان ناصرم من که خالی نبود ز من مجلس میر و صدر وزیر. ناصرخسرو. هر که بی عقل، صدر شاهان جست پیل بر نردبان برد بدرست . سنائی . صدرت از مه منظران باد آسمان بزمت از بت پیکران فرخار باد. مسعودسعد. جاه را صدر تو منظورترین پیشگه است جود را بزم تو مشهورترین منهاج است . مسعودسعد. یک زمان صدر وی از اهل هنر خالی نیست همچو خالی نبدی تخت سلیمان زآصف . سوزنی . در مدحت صدر تو منم شوشتری باف دیگر شعرا آستری باف چو نساج . سوزنی . گر بصدراو درآید سائلی عریان چو سیر با حریر و حله ته برته رود همچون پیاز. سوزنی . این منم یارب بصدر مهتر کهترنواز از ندیمان یافته بر خواندن مدحت جواز. سوزنی . بکوی عشق هم عشق است رهبر زآنکه مردم را به امر پادشا باید بصدر پادشا رفتن . خاقانی . ز صدر تو گر غایبم جز بشکرت زبان با ثنای دمادم ندارم . خاقانی . بر در صدر تو باد خیمه زده تا ابد لشکر جاه و جلال موکب عزّ و علا. خاقانی . بر کعبه کنند جانفشان خلق بر صدر تو جان فشان کعبه . خاقانی . وآنهمه خوبی که در آن صدر بود نور خیالات شب قدر بود. نظامی . سدره ز آرایش صدرت زهی است عرش در ایوان تو کرسی نهی است . نظامی . ◄ وزیر. رئیس : زینت ملک خداوندی و اندرخور ملک صدر دیوان شه شرقی و آن را زدری . فرخی . صدری شهم و فاضل و دبیر و با کمال خرد است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٩٦). فنعم البقیة هذاالصدر. (تاریخ بیهقی ص ٢٨٨). و نومید نیستم از فضل ایزد عزّ ذکره که آنها را بمن بازرساند تا همه نبشته آید و مردمان را حال این صدر بزرگ معلوم تر شود. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٧). صدری که جز بصدر بزرگیش اقبال را مقام و وطن نیست . مسعودسعد. بشکر صدر زمان هرزمان ز بحر سخن صدف مثال دهان را بدر بینبارم . خاقانی . شمس دین سایه ٔ آفاق جمال اسلام صدر دیوان و سر خیل و سپهدار جنود. سعدی . هر جا که پادشاهی و صدری و سروریست موقوف آستان در کبریای تست . سعدی . ♦ امثال : صدر هر جا که نشیند صدر است . (از مجموعه ٔ امثال هند). بزرگ به تواضع کوچک نشود. ◄ دست . مسند. مسند وزارت : کیست از تازک و از ترک در این صدر بزرگ که نه اندر دل وی دوست تری از زر و سیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). زو مخیرتر ملک هرگز نبیند صدر و گاه زو مبارزتر ملک هرگز نبیند اسب و زین . فرخی . عزم کی دارد که غزنین را بیاراید بروی رای کی دارد که بر صدر پدر گردد مکین . فرخی . باز بنشست بصدر اندر با جاه و جلال باز زد تکیه بگاه اندر باعزت و شان . فرخی . ای سزاوار بدین جاه و بدین قدر و شرف ای سزاوار بدین دست و بدین صدر و مکان . فرخی . هر که این بالش واین صدر طلب کرد همی از پی سود طلب کرد نه از بهر زیان . فرخی . چند گاهی است که در آرزوی روی تو بود صدر دیوان و بزرگان خراسان همگان . فرخی . ای نه جمشید و بصدر اندر جمشیدسیر ای نه خورشید و ببزم اندر خورشیدفعال . فرخی . صدر وزارت آنچه همی جسته بود یافت ای صدرکام یافته منت بسی پذیر. فرخی . روز بخشش نه همانا که چنو بیند صدر روز کوشش نه همانا که چنو بیند زین . فرخی . ای صدر وزارت بتو بازآمد صاحب رستی ز غم و زاری و ایمن شدی از عار. فرخی . او بصدر اندر شایسته چو در مغز خرد وآن بملک اندر بایسته چو در دیده بصر. فرخی . چون عاشقان بدوست بنازند زو همی صدر و سریر و جام می و کار، هر چهار. فرخی . پس بیرون از صدر بنشست و دوات خواست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٥٣). نزدیک خواجه رفت و اورا دید در صدرگونه ای پشت بازنهاده . (تاریخ بیهقی ص ٣٦٨). چون میان سرای برسیدم یافتم افشین را بر گوشه ٔ صدر نشسته . (تاریخ بیهقی ص ١٧١). صدر وزارت مشتاق است تا آن کسی که سزاوار او گشته است ... بزودی اینجا رسد. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٥). مصلی نماز افکنده بودند نزدیک صدر. (تاریخ بیهقی ص ١٥٣). آنگاه امیر محمد را... بر دست راست وی بنشاندندی چنانکه زانوی وی بیرون صدر بودی . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١١٢). زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت زیبا تو به تختی و بصدری و نهالی . ناصرخسرو. آمدبصدر خویش چو خورشید زی حمل خورشید خاندان نبی سید اجل . سوزنی . زینسان که او بصدر خود آمد کجا بود خورشید را ببرج حمل رتبت و محل . سوزنی . ز اقبال برکمال شهنشاه شرق و چین زینت گرفت صدر وزارت بصدر دین . سوزنی . منت خدای را که بصدر و سریر خویش آمد، از آنکه رفت بصد بار خوبتر. سوزنی . بروزگار تو هرجا که صاحب صدریست ز جاه و قدر تو موقوف آستان ماند. سعدی . صدر دیوان ممالک بتو آراسته باد خاصه آن محترمان را که قیام اند و قعود. سعدی . نه هرکس سزاوار باشد بصدر کرامت بفضلست و رتبت بقدر. سعدی . فکیف مرا که در صدر مروت نشسته و عقد فتوت بسته . (گلستان ). ◄ (ع مص ) بازگشتن . (منتهی الارب ) (تاج المصادربیهقی ) (مصادر زوزنی ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). بازگشت . و منه : طواف الصدر؛ یعنی زیارت بازگشت . (منتهی الارب ). ◄ برون آمدن . ◄ سر زدن از. ◄ بر سینه زدن . (منتهی الارب ). ◄ رسیدن سینه را. یقال : صدره ؛ ای ضربه فاصاب صدره . ◄ درد کردن سینه . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) پیشگاه . (منتهی الارب ) (ربنجنی ) (مهذب الاسماء) (دهار) (زمخشری ). ◄ مرقد. روضه . تربت : نعت صدر نبوی به که بغربت گویم بانگ کوس ملکی به که بصحراشنوند. خاقانی . چون ز راه مکه خاقانی به یثرب داد روی پیش صدر مصطفی ثانی حسان دیده اند. خاقانی . اگر بر احمد مختار خوانند این چنین شعری ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی . خاقانی . ◄ دارای منصب صدارت . کسی که تعیین قضات و متولیان وقف بعهده ٔ اوبوده است : زگلپایگان رفت مردی به اردو که قاضی شود، صدر راضی نمی شد برشوت خری داد و بستد قضا را اگر خر نمی بود قاضی نمی شد. ؟ رجوع به صدارت شود. ◄ در عروض مصراع اول هر بیت مقابل عَجُز. اول جزء از مصراع اول در بیت . (تعریفات جرجانی ). جزء اول از مصراع اول . (المعجم چ مدرس رضوی ص ٢٣). و مراد از لفظ صدر و ابتداءاول مصراع است ... و می شاید که هر دو آغاز را صدر گویند یا ابتدا. (المعجم ص ٢٤). در اصطلاح عروضیان رکن اول از مصراع اول بیت را نامند چنانچه در رسائل عروض تازی و پارسی بیان شده است . (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ انداختن الف فاعلن در عروض . (منتهی الارب ). ◄ هر چیز که مقابل روی تست . (منتهی الارب ). ◄ اول نامه . (مهذب الاسماء). عنوان نامه و آغاز آن . مفتتح نامه . آنچه در مقدمه ٔ نامه قبل از شروع مطلب نویسند. در اساس الاقتباس آمده : و اکثر اقاویل خطابی را، صدری، و اقتصاصی، و خاتمه ای باشد. و صدر بمثابت رسمی و نشانی بود غرض را... پس باید صدر مشتمل بود بر تعریض بمقصود، و تلویح آنچه باقی اجزاء بر آن مشتمل خواهد بود. مثلا چنانکه تصدیر فتحنامه به آنکه : الحمد ﷲ معز اولیائه، و قاهر اعدائه . و تصدیر ذکر مدح کسی به آنکه تعظیم فضلا و اکرام علما از لوازم باشد. تصدیر شکایت به آنکه دیری است تا گفته اند: دشمن دانا بهتر از نادان دوست . و بر جمله تصدیربامثال و احادیث و ابیات پسندیده باشد. و باید که افتتاح نکند بلفظی که بفال ندارند، یا به ایراد قبیحی یا مکروهی . بل ابتدا بسخن خوش و فال نیکو و ذکر عاقبت خیر کند، چه اگر اول تأثیر آن در نفوس اقتضاء نفرتی کند، باشد که به آخر آن نفرت مانع تصدیق باشد و اقناع حاصل نیاید. و تصدیر بمشاورات خاصتر بود، چه تصدیر اقتضاء عظمت مطلوب کند، پس بامور عظام اولی، و امور عظام بمشاورات خاصتر است، چنانکه گفتیم . و در رسائل خطابی مکتوب هم طول تصدیر شاید. اما در ملفوظ بهتر چنان بود که هرچه بهتر ایراد مقصود کند، به ملخص تر و مفهوم تر عبارتی، چه طول تصدیر دلیل جبن قائل یاشناعت قول بود، مگر که قائل را مذمت فعل بیان باید کرد. و باشد که تصدیر بذکر فضیلت خود و رذیلت خصم کنند، و این نادر بود. و اما در اعتذار ترک تصدیر واجب بود، چه مستمعان انتظار جواب دارند. و مشغول شدن بچیزی دیگر بر تعلل حمل کنند، پس افتتاح بحاصل جواب و لب دفع باید کرد، و بعد از آن بیان آن و با ایراد استدراجات مشغول شد. و در منافرات تصدیر پسندیده بود، و بر منکر مدح یا هاجی اول تعظیم قبح کند، پس تلخیص بمطلوب . این است سخن در تصدیر. (اساس الاقتباس ص ٥٧٩). ◄ صدرالقدم ؛ جای پیوند انگشتان . (منتهی الارب ). ◄ صدر السهم ؛ نصف پائین تیر است . تا پیکان بدان جهت که در وقت انداختن تیر همان جانب مقدم است . (منتهی الارب ). کما شرقت صدر القناة من الدم . ◄ (اِخ ) ستاره ٔ نورانی در ذات الکرسی . رجوع به ذات الکرسی شود.
صدر. [ ص َ ] (اِخ ) دهی از دهستان الند بخش حومه ٔ شهرستان خوی ٧١هزارگزی شمال باختری خوی . در مسیر جنوبی راه ارابه رو ملحملی به خان دره و کوهستانی سردسیر سالم . سکنه ٣٢ تن . آب از دره خان . محصول غلات . شغل اهالی زراعت و گله داری صنایع دستی جاجیم بافی . راه ارابه رو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).