صدع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صدع . [ ص ِ ] (ع اِ) جماعت مردم . ◄ پاره ای از هر چیزی . (منتهی الارب ).
صدع . [ ص َدَ ] (ع اِ) بز کوهی و آهو و گورخر و شتر جوان قوی و توانا. ◄ مرد نازک بدن لطیف اندام . ◄ ریم و چرک آهن . ◄ میانه ٔ میان دوچیز از هر نوع که باشد مثلاً میانه ٔ دو دراز و کوتاه و میانه ٔ دو جوان و پیر و میانه ٔ دو فربه و لاغر و میانه ٔ دو کلان و خرد. (منتهی الارب ). الشی ٔ المتوسط بین الطویل و القصیر و الفتی و المسن . (قطر المحیط).
صدع . [ ص َ ] (ع مص ) شکافتن چیزی را یا دو پاره ساختن چیزی را چنانکه جدا نگردد. (منتهی الارب ). شکافتن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (مصادر زوزنی ) (تاج المصادربیهقی ). ◄ دو گروه کردن گوسفندان را. (منتهی الارب ). بدو فرقت کردن گوسفند. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ قصد کسی را کردن جهت کرم و جود او. ◄ سخن حق را آشکارا گفتن . ◄ کار را به محل او رسانیدن . (منتهی الارب ). ◄ فرمان بجای آوردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (مصادر زوزنی ). ◄ آشکارا کردن . پیدا کردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ حکم راست دادن . (منتهی الارب ). ◄ میانه راه رفتن . ◄ خواستن چیزی را. ◄ ممتاز ساختن حق را از باطل . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) شکاف . (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (مهذب الاسماء). ترک . ◄ فرقه و گروه از هرچیزی . ◄ گیاه . منه : و الارض ذات الصدع . سمیت بذلک لانه یصدع الارض ای یشقها. (منتهی الارب ). گیاه . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). نبات . (مهذب الاسماء). ◄ بز کوهی و آهو و گورخر وشتر جوان قوی و توانا. (منتهی الارب ). بز کوهی نه بزرگ و نه خرد. (مهذب الاسماء). ◄ یقال : الناس علیه صدع واحد؛ یعنی مردم بر وی جمعاند بدشمنی . ◄ مرد نازک بدن لطیف اندام . (منتهی الارب ).