صواب نمودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صواب نمودن . [ ص َ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) راست آمدن . درست آمدن . درست بودن . راست نمودن . درست نمودن . مصلحت دیدن . استوار بودن . بجا بودن : صواب آن نمودکه خواجه ٔ فاضل ابوالقاسم احمدبن الحسن را... فرمودیم تا بیاورند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٤). بنده را صواب آن نماید که خداوند به هرات آید. (تاریخ بیهقی ص ٥٣١). حالی تحویل صواب نمی نماید. (کلیله و دمنه ).