ضرور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ضَ) [ ع. ] (ص.) واجب، لازم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ضَ) [ ع. ] (ص.) واجب، لازم.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
ضرور. [ ض َ ] (ع ص ) بایسته . واجب . لازم . ♦ ضرور بودن ؛ بایستن . دربایستن . صاحب آنندراج گوید: مخفف ضرورة و بعضی مخفف ضروری گمان برده اند بمعنی ناگزیر، و با لفظ آمدن و بودن مستعمل : گاهی به درد دشمن و گاهی به داغ دوست عمری چنین به حکم ضرور تو سوختم . بابافغانی . بمجلس نوجوانان را کهن پیری ضرورآمد مرارت دارد این معجون به تأثیری ضرور آمد. میر محمدعلی رائج . از لطف توام هرچه ضرور است مهیاست چیزی که من امروز ندارم غم فرداست . شفیع اثر.