ضیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضیح . [ ض َ ] (ع اِ) شهد. (منتهی الارب ). ◄ مقل پخته، که بهندی کوکل گویند. (منتهی الارب ). مقل پختج . (فهرست مخزن الادویه ). ◄ شیر تنک آب آمیخته .(منتهی الارب ). شیر به آب آمیخته . (منتخب اللغات ).
ضیح . [ ض َ ] (ع مص ) به آب آمیختن شیر را. ◄ خراب و خالی گردیدن شهرها. (منتهی الارب ).
ضیح . (ع اِ) آفتاب . ◄ روشنی آفتاب . (منتهی الارب ). ◄ زمین هموار. ◄ هرچه بر آن آفتاب رسیده باشد. ◄ بقول عامه از اتباع ریح است، و گویند: جاء فلان بالضیح و الریح ؛ یعنی آورد تمامی آن که بر وی آفتاب می تابد و باد می وزد. (منتهی الارب ).