ضیمران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضیمران . [ ض َ م ُ / ض َ م َ ] (ع اِ) ضومران . ضومیران . (ابن البیطار). ضمیران . ریحان دشتی . نوعی از ریحان . نوعی است از ریحان دشتی . (منتخب اللغات ). ریحان فارسی . (منتهی الارب ). گیاهی است که شاه اسپرغم گویند. شاهسفرم . (مفاتیح ). شاه اسپرغم، یعنی بوستان افروز . (دهار). شاهسپرم . شاسپرم . (مهذب الاسماء). شاهسفرم است و بادروج را نیز نامند. (فهرست مخزن الادویه ). تفلیسی . گل بستان افروز. نازبو. (غیاث ). حبق الماء . پودنه ٔ لب جوی . پودنه ٔ جویباری . (ابن البیطار). پونه . فودنج النهری . کازیمیرسکی گوید: معنی این کلمه درست معین نیست، گیاهی است خوشبوی از جنس شاهسپرم . در عرب شاهسپرم را ضمیران گویند. ارجانی گوید که شاهسپرم گرم و خشک است در یک درجه و تخم او اسهال صفرایی را تسکین دهد، و طریق علاج او آن است که تخم او را بریان کنند و با آب سرد بکار برند. (ترجمه ٔ صیدنه ٔ ابوریحان ). صاحب اختیارات بدیعی گوید: آن را ضمیران نیز گویند و شاه اسفرم شیرازی خوانند، آن سبز بود نه چون کریانی (؟). صاحب جامع گوید فودنج جویی است و سهو کرده است، طبیعت وی گرم و خشک بود در دوم، و گویند سرد بود، محرورمزاج را نافع بود خاصه چون گلاب بر وی زنند، و بر جائی که سوخته باشد ضماد کنند نافعبود و قلاع را نافع بود. (اختیارات بدیعی ). ضمیران . قیل انه الفوتنج . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ) : بستد [ زمستان ] عمامه های خزسبز ضیمران بشکست حقه های زر و درّ میوه دار. منوچهری . از ارغوان کمر کنم از ضیمران زره از نارون پیاده و از ناروان سوار. منوچهری . بوستان افروز پیش ضیمران چون نزاری پیش روی فربهی . منوچهری . نه با رنگ او بایدت رنگ گل نه با بوی او نرگس و ضیمران . منوچهری . ز بان و ارغوان و اقحوان و ضیمران نو جهان گشته ست از خوشی بسان لات و العزی . منوچهری . مخایل سروری بکودکی زو بتافت چو بر چمن شد دو برگ بوی دهد ضیمران . مسعودسعد. شود بنعت سر زلف ضیمران صفتش ببوستان دلم رُسته ضیمران سخن . سوزنی . موی او گشته ز آفات جهان چون نسترن روی او گشته ز احداث زمان چون ضیمران . وطواط. گر سنگ پذیرد آب جودش زآتش زنه ضیمران ببینم . خاقانی . گرچه در غربت ز بی آبان شکسته خاطرم زآتش خاطر به آبان ضیمران آورده ام . خاقانی . جائی است ضیمران ضمیر مرا چمن کَارواح قدس جز طرف آن چمن نیند. خاقانی . گوئیا من نیم من آنکه بدم خار را ضیمران همی یابم . عطار. جز همان میلی که دارد سوی آن خاصه در وقت بهار و ضیمران . مولوی . تو که گرد زعفرانی، زعفران باش و آمیزش مکن با ضیمران . مولوی .