ضیم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ضیم . [ ض َ ] (ع اِ)ظلم و ستم . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). ج، ضیوم : و شرف نفس هرآینه از تحمل حیف ابی تواند بود و بقبول ضیم تن در نتوان داد. (جهانگشای جوینی ).
ضیم . [ ض َ ] (ع مص ) کم کردن حق کسی را. (منتهی الارب ). نقصان کردن حق . (منتخب اللغات ) (تاج المصادر). ستم کردن . (منتخب اللغات ). بیدادی کردن . بیدادی . جور کردن . (تاج المصادر). ضیم الرجل (مجهولاً)؛ ستم کرده شد. کذا ضُیِم َ الرجل و ضوم الرجل . (منتهی الارب ). ◄ از مضرت نه اندیشیدن در انتقام . (غیاث ).
ضیم . (ع اِ) ناحیه ٔ کوه . (منتهی الارب ) (منتخب اللغات ). کرانه ٔ کوه . (منتهی الارب ). کنار. (منتخب اللغات ). کنار رود. (مهذب الاسماء).