طاسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طاسک . [ س َ ] (اِمصغر) مصغرطاس است . (آنندراج ). طاس خرد. (شمس اللغات ). رجوع به طاسچه شود. ◄ در بازی نرد کعب، کعبة، هر دو طاس نرد. کعبتین . رجوع به طاس شود : نقش از طاسک زر چون همه شش می آید از چه معنی است فرومانده به ششدر نرگس . سلمان ساوجی . ◄ مرادف طاس در معانی آویزهای طلا و نقره و اسباب زینت و حقه ٔ سیم که آنها را از رایت و بر گستوان و گردن اسب و مانند اینها در می آویخته اند : بهمه ملک زمین ز آنکه فرو نارد سر مهچه ٔ رایت او گشته فلکسا بینی طاسک رایت مشکین سلبش را که ز دور چون مه بدر فراز شب یلدا بینی . اثیرالدین اومانی . تیغ را گر آب دادندی ز لطفت دروغا آب حیوان ریختی در طاسک برگستوان . سیف اسفرنگ . مه طاسک گردن سمندت شب طره ٔ گیسوی سیاهت . جمال الدین عبدالرزاق .