طبل زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طبل زدن . [ طَ زَ دَ] (مص مرکب ) طبل فروکوفتن . طبل نواختن : امشب سبکتر میزند این طبل بی هنگام را یاوقت بیداری غلط بوده ست مرغ بام را. سعدی . حیف بود آخر زدن بر طبل بدنامی دوال کو مرا ناگه چنین افکند با سگ در جوال . ابن یمین . شد بهار و ابر در فکر سرانجام گُل است طبل شادی زن که فتح نوبه بر نام گل است . میرزا رضی دانش (از آنندراج ). ◄ دعوی کردن . بچیزی بالیدن : بهاری ابر، به کف ّ تو نیک مانستی به رعد اگر نزدی در زمانه طبل سخا. (؟).