طرفة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طرفة. [ طُ ف َ ] (اِخ ) نام زنی بوده است معروفه : از شمار تو کس طرفه بمهر است هنوز وز شمار دگران چون در تیم دودر است . لبیبی .
طرفة. [ طُ ف َ ] (ع اِمص ) زخم رسیدگی چشم . اسم است مصدر را. ◄ نوی مال . اسم است طریف و طارف و مطرف را که مال نو است . ◄ (ص، اِ)طُرفه . شگفت و نادر از هر چیزی . طرافة مصدر است از آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). چیزی که کسی ندیده باشدو بنظر خوش آید و در مقام تعجب نیز گویند خواه دیده شود و خواه شنیده گردد. (برهان ): اِطراف ؛ طرفه آوردن . (تاج المصادر بیهقی ). استطراف ؛ طرفه شمردن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). نادر. امر عجیب . بلعجبی . بوالعجبی . شعبده . ◄ بازیگر. (آنندراج ). مشعبد. بلکنجک . بوالکنجک . (فرهنگ اسدی ). ◄ کودک خوش آینده . ◄ مجازاً بمعنی معشوق . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ مال نو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). هر چیز نو و خوش : ای طرفه ٔ خوبان من ای شهره ٔ ری لب را به سر دزک بکن پاک از می . رودکی . و این تُبع فُرودین که از پس او به ملک بنشست، کُنیت او ابوکرب بود، چون ملک یمن بر وی راست شد، آهنگ پادشاهی دیگر کرد و هر جائی که بودی پیروز آمدی و هر پادشاهی که خواستی بگرفتی ... ملک هند بدو رسول و هدیه فرستاد، پرنیان و عود و عنبر، و چیزهای طرفه که او چنان ندیده بود. آن رسول را گفت اینهمه چیزهای طرفه از زمین هندوستان خیزد... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). برون کرد ز انگشتش انگشتری نگینی بر اوطرفه چون مشتری . فردوسی . یکی تلنگ بخواهم زدن به شعر کنون که طرفه باشد از شاعران خاص تلنگ . روزبه (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). چندین هزار نامه کز او یادگار ماند وآن نامه های طرفه کز او یادگار ماند. فرخی . باده ٔ لعل به دست اندر چون لعل عقیق ساقی طرفه به پیش اندر چون طرفه صنم . فرخی . استادم بونصر دو نسخت کرد این دو نامه را... و طُرفه آن بود که از عراق گروهی را با خویشتن بیاورده بودند... و ایشان را میخواستند که بر روی استادم برکشند که ایشان فاضلترند. (تاریخ بیهقی ). طرفه آن بود که با وزیر عتاب کرد که خوارزم در سر پسرت شد و وزیر را جز خاموشی روی نبود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٩٦). طرفه آنکه افاضل و مردمان هنرمند از سعایت و بطرایشان در رنجند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٥). و دیگرروز از آنجا برداشت و طرفه آن آمد که آب هم نبود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٣٠). سالار بکتغدی گفت : طرفه آن است که در سرایهای محمودی خامل ذکرتر از این دو کس نبوده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٢٠). بر ما طرفه تر آن است که من خود از چنین کارها سخت دورم چنین که بینی وآلتونتاش اینهمه در گردن من [ احمد حسن ] کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٢). و طرفه تر آن آمد که بر خواجه عبدالصمد امیر بدگمان شد، به آن خدمتهای پسندیده که وی کرده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٨٥). طرفه تر آن بود که هم فرونمی ایستاد از استبداد و فرو توانست ایستاد که تقدیر آفریدگار جل جلاله در کمین نشسته بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٥). کس ندیده ست چنین طرفه زناشوئی نه زنی هرگز زاده ست بدین آئین . ناصرخسرو. این طرفه ترکه روز و شبان میکنم طلب من زندگی ایشان و ایشان دمار من . ناصرخسرو. به مرغزار قضا از درخت یأس و امل دو شاخ طرفه دمد برگ و بار از آتش و آب . مسعودسعد. طرفه مردی ام چندین چه غم عمر خورم چون یقینم که سرانجام من از عمرفناست . مسعودسعد. آتش ار هیزم کند کم در طبیعت طرفه نیست آتشی کو هیزم افزاید همی این طرفه تر. سنایی . دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهن زورقی طرفه بسر از سر کوی فرودآمد متواری وار کرده از غایت دلتنگی ازاین گونه خطر. سنایی . می نخوانی مرا و طرفه تر آنک نامه ٔ نانوشته میخوانی . مکی طولانی . هر روز دجله دجله ببارم من از دو چشم کو طرفه طرفه گل شکفاند به بوستان . ادیب صابر. رنگ است رنگ رنگ همه کوه و کوهسار طرفه است طرفه طرفه همه جوی و جویبار. عمعق . منظر ماه منیر بر سر سرو سهی طرفه و نادر بود خاصه به مشکین کمند. سوزنی . دی جانب زرغون به یکی راه گذر بر افتاد دو چشمم به یکی طرفه پسر بر. سوزنی . جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه آنک هرجا که مشک بینی جوجو برابر است . خاقانی . نای چو زاغ کنده پر نغزنوا چو بلبلان زاغ که بلبلی کند طرفه نوای نو زند. خاقانی . جام پری در آهن است از همه طرفه تر ولی نقش پری به شیشه بین سحرنمای زندگی . خاقانی . خواجه اسعد چو می خورد پیوست طرفه شکلی شود چو گردد مست . خاقانی . چون منوچهر از جهان شه طرفه نیست کز جهان شاه اخستان خواهد گشاد. خاقانی . عبارتش همه چون آفتاب و طرفه تر آن که نعش و پروین چون آفتاب شد پیدا. خاقانی . ازآدمی چه طرفه که ماهی در آب نیز جان را ز حرص در سر کار دهان کند. خاقانی . زآن بنا کاصل آن خیالی بود طرفش آمد که طرفه خالی بود. نظامی . طرفه آن شد که دختری است چو ماه نرم و نازک چو خز و قاقم شاه . نظامی . نخست ارچه لب بود و آنگاه دندان ببین تا چه طرفه است این حال یارب . کمال اسماعیل . حرفهای طرفه بر لوح خیال برنوشته چشم و ابرو خط و خال . مولوی . طرفه کور دوربین تیزچشم لیک از اشتر نبیند غیر پشم . مولوی . این طرفه حکایتی است بنگر روزی مگر از قضا سکندر میرفت و همه سپاه با او صد حشمت و ملک و جاه با او. سیدحسینی سادات . طرفه باشد چو موی بر دیبا ناز کردن ز روی نازیبا. اوحدی . از رنج کسی به گنج وصلت نرسد وین طرفه که بی رنج کس آن گنج ندید. (از بهارستان جامی ). بیا ای بریشم زن طرفه روی که هم طرفه روئی و هم طرفه موی . هاتفی . عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده ست حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم . صائب . خلقی ز پی بهشت بی آرامند وین طرفه که نیست جز در آرام بهشت . ؟ آدمیزاده طرفه معجونی است کز فرشته سرشته وز حیوان . ؟ و رجوع به فرهنگ شعوری ص ١٦٩ شود. ◄ نزد بلغاء آن است که خارق عادت و یا اخلاق معتاد را ذکر کند، بر وجهی که متضمن حسن و لطافت باشد و لفظ طرفه و عجب و آنچه بمعنی اوست آوردن لازم است، لفظاً یا تقدیراً. مثاله : قبه ها آراسته دیوارها از جزو و کل مفرش از دیبابساط از پرنیان آورده اند نخل ز ابریشم گل از زر بار از در و گهر نوبهار طرفه از فصل خزان آورده اند. کذا فی جامع الصنایع. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
طرفة. [ طَ رِ ف َ ] (ع ص ) ناقةٌ طرفة؛ شتر ماده ای که بر یک چراگاه قرار نگیرد. ◄ ناقه ای که فروریخته باشد نوک دهن او از پیری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ اشتری که بر کناره ٔ مرغزار چرا کند. (مهذب الاسماء).