طرفدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طرفدار. [ طَ رَ] (نف مرکب، اِ مرکب ) کنایه از پادشاهان است . (برهان ). پادشاه عظیم الشأن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). و طرفدار عالم چهار بودند: اول کیومرث، دوم کیقباد، سوم کیکاوس، چهارم کیخسرو. (آنندراج ). ◄ حاکم . (آنندراج ). حکام . (برهان ). حاکم سرحدنشین . (غیاث اللغات ). سرحدنشین . (برهان ) (آنندراج ) : طرفداران ز سقسین تا سمرقند به نوبتگاه درگاهش کمربند. نظامی . طرفدار مغرب به مردانگی قدرخان مشرق به فرزانگی . نظامی . طرفها به شاهان گرفتار کن به هر سو یکی راطرفدار کن . نظامی . خرامان شده خسرو خسروان طرفدار چین در رکابش روان . نظامی . طرفدار چون شد به فرمان تو طرف بر طرف هست ملک آن تو. نظامی . ◄ جاگیردار. زمین دار. (برهان ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : صفدر و بر ستاره صفدارت باج شاهان خورد طرفدارت . طالب آملی . ◄ جانب دار. آنکه جانب کسی نگه دارد. حامی : مانند یک نفر طرفدار و خبره ٔ صنعت شناس به او نگاه کرد. (سایه روشن صادق هدایت ص ١٦).