طلا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلا. [ طَ ] (اِخ ) قلعتی است به آذربایجان (این لفظ عجمی و اصل آن تلاست، چه در کلام عجم طاء و ظاء و ضاد و ثاء و حاء و صاد خالصه و جیم خالصه نیست ). (معجم البلدان ).
طلا. [ طِ / طَ ] (از ع، اِ) زر (در اصطلاح فارسی ). زر سرخ . بکسر اول معروف است که به عربی ذهب خوانند. (برهان ). زر خالص و صاحب فرهنگ رشیدی نوشته که غالباً لفظ طلا معرب تله است که لفظ هندی است و بکسر فوقانی و تشدید لام بمعنی زر و بمعنی ملمع کردن و ملمع نیز آمده است و در سراج نوشته که طلا بمعنی زر سرخ در اصل به تای قرشت بود بسبب اختلاط عجم و عرب به طای مطبقه نوشته اند حتی که مطلا بمعنی زراندود استعمال کنند. (غیاث ) (آنندراج ). رجوع به زر طلا شود : زمین را برنگ طلا رنگ داد [ مهر ] جهان را ز نو فر واورنگ داد. فردوسی . وجود مردم دانا بسان زرّ طلاست که هر کجا که رَوَد قدر و قیمتش دانند. سعدی . از پی دیدن نهی گر به دم تیغ دست زخم فشاند چو مهر در عوض خون طلا. حسین ثنائی . ♦ طلای جعفری . رجوع به زر جعفری شود. ♦ طلای دست افشار . رجوع به زر دست افشار شود. ♦ طلای سفید ؛ پلاتین . نوعی اززر که سفیدرنگ و گرانبهاتر از طلای زرد است . ♦ امثال : طلا که پاک است چه محنتش (یا حاجتش، یا منتش ) به خاک است .
طلا. [ طَ ] (اِخ ) کوهکی است (چنین یافتم در شعر هذلیین و در شعر دیگران به ظاءمعجمه و آنجا واقعه ای بوده است ). (معجم البلدان ).