طوف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) گرد چیزی گشتن.<BR>۲- (اِمص.) گردش، گشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) گرد چیزی گشتن. ۲- (اِمص.) گردش، گشت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طوف . [ طَ ] (ع مص ) طواف . طوفان .تطواف . (منتهی الارب ). مطاف . تجلس . گشت . شوط. دور گردیدن . گرد گردیدن . گرد برآمدن . (تاج المصادر). گرد ورآمدن . (زوزنی ). گرداگرد چیزی گردیدن . مطلق سیر و گشت . (غیاث ) (آنندراج ). گرد و پیرامون کعبه گشتن . (منتهی الارب ). گرد چیزی گشتن . (منتخب اللغات ) : و تاش بدان عزم است که حالی طوفی کند تا حشمتی افتد و هزاهزی در عراق افتاده است . (تاریخ بیهقی ص ٣٦٧). طوف کردم گرد کوی او برای روی او ناگهان از چشمه های چشم من طوفان گرفت . سوزنی . عید ایشان کعبه وز ترتیب پنج ارکان حج رکن پنجم هفت طوف چار ارکان دیده اند. خاقانی . پس از میقات حج ّ و طوف کعبه حجار سعی و لبیک و مصلی . خاقانی . هست به پیرامنش طوف کنان آسمان آری بر گرد قطب چرخ زند آسیاب . خاقانی . به وقت حاجت پیرامن آن طواف کرده و تضرع و زاری نموده ... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤١٥). ◄ بقضا حاجت شدن . (تاج المصادر) (زوزنی ). رفتن بیرون برای قضای حاجت . (منتخب اللغات ). غائط کردن . ریستن . به حاجت گاه شدن . پلیدی انداختن . ◄ دور کردن برزنان و آن کنایه از آرمیدن باشد. (منتهی الارب ). ◄ آمدن خیال در خواب .
طوف . [ طَ ] (ع اِ) شناخ و آن مشکهای دم کرده با هم بسته مانند سطح ساخته که به وی از آن گذرند و اسباب خود را برند. (منتهی الارب ). مشکی چند که باد در آن دمند و با یکدیگر استوار ببندند چنانکه بصورت سطح هموار شود و برآن سوار شوند و از آب بگذرند. (منتخب اللغات ). ◄ عسس . گاو نری که بر گرد گاو دیگر در خرمن کوبی حرکت کند. (اقرب الموارد). ◄ پلیدی . ومنه الحدیث : لایصلین احدکم و هو یدافع الطوف و البول . (منتهی الارب ). غایط. (منتخب اللغات ). حدث مردم . (مهذب الاسماء). ◄ قِلْد. (اقرب الموارد).
طوف . (ع اِ) اخذه بطوف رقبته وبطاف رَقبته، و قد مر فی الصاد فی لغة الصوف . (منتهی الارب ). ◄ زن گنده ٔ پیر. (اوبهی ). زنی را گویند که بغایت پیر و کهنه شده باشد. (آنندراج ).