ظافر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن جعفربن ابی القاسم السلمی، مکنی به ابوعامر دمشقی . او از مکی بن علان و اسماعیل عراقی و محمدبن ابی القاسم قزوینی و دیگران استماع حدیث کرد. ذهبی در معجم گوید: وفات وی به سال ٧٠٢ هَ . ق . بود. و برخی ولادت وی را در ٧١٥ گفته اند. (الدّرر الکامنه چ حیدرآباد ج ٢ ص ٢٣٣).
ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن القاسم بن منصوربن عبداﷲبن خلف بن عبدالغنی الجذامی، مکنی به ابی منصور و معروف به حداد. موطن وی اسکندریه . او شاعری ادیب و نیکوسخن بود. و وی راست دیوانی مشتمل بر مدح گروهی از مصریان . وفات به محرم سال ٥٢٩ هَ . ق . به مصر. جماعتی از اعیان و از جمله حافظ ابوطاهر سلفی از وی روایت کرده اند. و از اوست : حکم العیون علی القلوب یجوز و دواؤها من دائهن عزیز کم نظرة نالت بطرف ذابل ما لاینال الذابل المهزوز فحذار من تلک اللواحظ غیرة فالسحر بین جفونها مکنوز. هنگامی که ظافر از مصر به مهدیه رفت قطعه ٔذیل را به ابی الصلت امیةبن عبدالعزیز اندلسی نوشت وبه وی اظهار شوق کرد: الا هل لدائی من فراقک افراق هو السم لکن لی لقاؤک دریاق فیا شمس فضل غربت و لضوئها علی کل قطر بالمشارق اشراق سقی العهد عهداً منک عمر عهده بقلبی عهداً لایضیع و میثاق یجدّده ذکر یطیب کما شدَت و ریقاء کنتهامن الایک اوراق لک الخلق الجذل الرفیع طرازه و اکثر اخلاق الخلیقة اخلاق لقد ضائلتنی یا اباالصلت مذ نأت دیارک عن داری هموم و اشواق اذا عزنی اطفاؤها بمدامعی جرت و لها مابین جفنی ّ احراق سحائب یحدوها زفیر یجره خلال التراقی و الترائب تشهاق و قد کان لی کنز من الصبر واسع و لی منه فی صعب النوائب انفاق و سیف اذا جردت بعض غراره لجیش خطوب صدها منه ارهاق الی ان ابان البین ان ّ غراره غرور و ان الکنز فقر و املاق اخی سیدی مولای دعوة من صفا و لیس له من رق ودّک اعتاق لئن بعدت مابیننا شقة النوی و مطرد طامی الغوارب خفاق و بید اذا کلفتها العیس قصرت طلائح انضاها زحیل و اعناق فعندی لک الودّ الملازم مثل ما یلازم اعناق الحمائم اطواق . واز غرر قصائد اوست : لو کان بالصبر الجمیل ملاذه ماسح وابل دمعه و رذاذه مازال جیش الحب یغزو قلبه حتی وهی و تقطعت افلاذه لم یبق فیه من الغرام بقیة الا رسیس یحتویه جذاذه من کان یرغب فی السلامة فلیکن ابداً من الحدق المراض عیاذه لاتخدعنک بالفتور فانه نظر یضرّ بقلبک استلذاذه یا ایها الرشاء الذی من طرفه سهم الی حب القلوب نفاذه درّ یلوح بفیک من نظامه خمر به قد جال من نباذه و قناة ذاک القد کیف تقومت و سنان ذاک اللّحظ ما فولاذه هاروت یعجز عن مواقع سحره و هو الامام فمن تُری استاذه تاﷲ ماعلقت محاسنک امرءً الا و عَز علی الوری استنقاذه اغریت حبک بالقلوب فاذعنت طوعاً و قد اودی بها استحواذه . و نیز از اوست در وصف اقحوان : انظر فقد ابدی الاقاحی مبسما یغترّ ضحکاً فوق قدّ املد کفصوص دُرّ لطفت اجرامه و تنظمت من حول شمسة عسجد. رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ٤ صص ٢٧٨-٢٨٠ و الاعلام زرکلی چ مصر ج ٢ ص ٤٥٤ و عیون الانباء چ مصر ج ٢ ص ٥٤ و وفیات الاعیان چ تهران ج ٢ ص ٢٦٣ و قاموس الاعلام شود.
ظافر. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن صالح بن ثابت الانصاری العدوی . وی مردی تهیدست و نیکوکار بود و نظمی نیکو داشت و شیخ ابوحیان از وی اخذ روایت کرده است . از اوست : تمیس فتخجل الاغصان منها و تزری فی التلفت بالغزال و تحسب بالازار لقد تغطت و قد ابدت به کل الجمال سلوها لم تغطی البدر تیها و تسمح للنواظر بالهلال و لم تصلی الحشا بالعتب نارا و فی الفاظها برد الزلال . رجوع به الدّرر الکامنة چ حیدرآباد ج ٢ ص ٢٣٣ شود.