ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پناه و مقصد اهل هنر صفی الدین تویی که همت تو سر بر آسمان سوده ست هر آن صفت که ز جیب فنا برآرد سر به عمر دامن جاهت بدان نیالوده ست قلم که دایم و صافی کمال تو کرد رخش به دوده خجلت همیشه اندوده ست بزرگوارا بیسعی درین مدت دلم ز غصه و چانم ز غم نیاسوده ست ز چرخ سفله جفاها کشیدهام گر چه هنوز ناله من هیچ گوش نشنوده ست از آن زمان که من اینجا نشستهام صد بار همه بسیط زمین صیت من بپیموده ست کنون به کام و به ناکام میروم که مرا جهان عنان ارادت ز دست بر بوده ست به خدمت آمده بودم بگاهتر گفتند که خواجه دوش نشاط شراب فرموده ست ز خرمی همه شب تا گه دمیدن صبح چو بخت خویش نخفته ست و هیچ نغنوده ست کنون ز مستی و بیخوابی شبانه هنوز چو خلق در کنف اهتمامش آسوده ست ز روزگار دو رنگم تغابنی ست عظیم که این سعادتم امروز روی ننموده ست به حضرتت چو مرا فرصت وداع نبود کنون امید ملاقاتم از تو بیهوده ست تو سود کن ز جهان نام نیک اگر چه مرا دو ماهه عمر بر امیدها زبان بوده ست