عام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عام . (ع اِ) سال . ج، اَعوام . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد)(غیاث اللغات ) (آنندراج ) (منتهی الارب ) : تا عام نام سال بود شهر نام ماه اقبال را نظر بسوی شهر و عام نیست .
عام . [ عام م ] (ع ص، اِ) مقابل خاص . (منتهی الارب )(المنجد) (اقرب الموارد). ◄ همگانی . همگان . تمام مردم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) : ناممکن است این سخن بر خاص لفظی است این در میانه ٔ عام . فرخی . مجوی از وحدت محضش برون از ذات او چیزی که او عامست و ماهیات خاص اندر همه اشیاء. ناصرخسرو. و آگاه کن ای برادر از غدرش دور و نزدیک و خاص و عامش را. ناصرخسرو. در آن مجلس که بهر عام کردند میی همچون شفق در جام کردند. نظامی . تکاپوی ترکان و غوغای عام تماشاکنان بر در و کوی و بام . سعدی . ◄ تمام، هرچه باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ نادان . در تداول مردم عوام یعنی مردم جاهل و نادان : سلام کن ز من ای باد مر خراسان را مر اهل فضل و خرد را نه عام و نادان را. ناصرخسرو. عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزکار. سعدی (گلستان ). اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام . مولوی . با زاهد بی ذوق مگو سر انا الحق اسرار سلاطین چو به عامان نتوان گفت . اسیری لاهیجی . ♦ اسم عام ؛ در مقابل اسم خاص که در عربی علم گویند. ♦ بار عام ؛ ملاقات عمومی . اجازه ٔ همگانی : زمین را زیرتخت آرام داده برسم خاص بار عام داده . نظامی . ♦ شارع عام ؛ راه عمومی . ♦ وقف عام ؛ در مقابل وقف خاص . رجوع به وقف شود.