عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۲ - پیرکنعان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرندادی آرزوی وصل جانان، جان مرا زندگی نگذاشتی بیاو غم هجران مرا سرومن آغشته دراشک جگرخون من است فارغم گرباغبان نگذاشت در بستان مرا نیست فرقی درمیان شخص من با سایهام بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا جامه جان چاک شد در وادی عشق وهنوز هرطرف صد خارغم بگرفته دامان مرا همچو من یارب که گردد بینصیب از وصل یار ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا این که با مردم مدارا میکنم از بهر توست ورنه کی پروا بود ازقول بدگویان مرا خانه من گلخن وفرش من از خاکستر است تاکه چون محیی بخوانی بیسروسامان مرا