عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۲۰ - چون برقع بر اندازد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازد اگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد همه خوبان به حسن خویش مینازند چنان باشد که حسن او به روی خوب مینازد بود رسم پری رویان که با دیوانگان سازند شدم دیوانه آن تندخو یاری که او با من نمیسازد مکنای مدعی عیبم اگر نالم جدا از یار که من در هجر میسازم و لیکن دل نمیسازد کجا پروا کند محیی که در عالم بود عاری چنان مشغول کار است او که با خود هم نپردازد