عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۵۲ - درباغ رضوان
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش آن غوغا که من خود را به پهلوی تو میدیدم توسوی خلق میدیدی ومن سوی تو میدیدم نمیدانم مرا میآزمائی یا شدی بدخو که آن حالت نمیبینم که از خوی تو میدیدم اگر در باغ رضوان خویش را بینم چنان نبود که شب در خواب خود را برسر کوی تو میدیدم فدایت این زبان-جانم- بیادت هست پیش از آن که صد دشنام میدادی چو بر روی تو میدیدم عجب نبود اگر با عاشق خود سرگران بودی که صید بسته با هر موی گیسوی تو میدیدم بیادم آمدای محیی که چون بر خاک افتادی به هر جا سایهای افتاده از بوی تو میدیدم