عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۶۸ - گرتو طلبی داری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرتو طلبی داری، بیداری شبها کو با ذکر خدا بودن در خلوت تنها کو آن دوست، ز هر ذره، خود را به شما بنمود در مشرق و در مغرب، یک دیده بینا کو هرچیز کزو جستی، بهر تو مهیا کرد تو هیچ نمیگوئی کان خالق اشیاء کو بسیار گنه کردی از حق تو نترسیدی از ترس عذاب حق، نالیدن شبها کو چون گوئی تو یا الله، گوئیم به تو لبیک این بنده نوازیها، جز حضرت ما را کو برخود نکنی رحم و من بر تو کنم رحمت دستگیر گنه کاران غیر از کرم ما کو بیننده و شنونده، جز من کس دیگر نه بیسمع و بصر چون من، بیننده شنوا کو من اول و من آخر، من ظاهر و من باطن جمله منم و جز من، یکذره تو بنما کو از غایت پیدائی پنهان بوم این دانم پیدای چنان پنهان، میگو که تو آیه کو ذات و صفت اسمم چون خلق به ظاهر کرد هرآن تو بدان بنگر، کان مظهر اشیا کو ای دوست، محیی الدین، میگفت کهای عاشق گر تو طلبی داری، بیداری شبها کو