عبدالقادر گیلانی | غزلیات | شماره ۶۹ - یار کو؟
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افسر شاهی نخواهم خاک پای یارکو بال گو بشکن هما، آن سایه دیوار کو سرو را گیرم که دارد با قد او نسبتی آن گل رخساره وآن شیوه رفتار کو ورهمان گیرم که گل بار آرد وجنبد ز باد آن تبسم گرد آن شیرین لب و گفتارکو دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار کو وصل او دشوار و بیاو زندگی دشوارتر مردن بیزخم هم ننگست و پای دار کو ای خوش آن عاشق که عشق خویش بشناسد ز یار وصل و هجر آنجا نگنجد یار کو اغیار کو جان فدایتای که آوردی خبر زان تندخو باز پرسید از رقیبان محیی دل افگار کو