عبیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عبیر. [ ع َ ] (ع اِ) نوعی از خوشبوهای خشک که بر جامه پاشند. (آنندراج از صراح ) (غیاث اللغات ). نام خوشبوی که از صندل و گلاب و مشک سازند. (آنندراج از منتخب ) (غیاث اللغات ). زعفران یا بوی خوش با زعفران آمیخته . (منتهی الارب ). اخلاطی است از بوی خوش که با زعفران فراهم گردد. (اقرب الموارد) : این حدیث از سر دردیست که من میگویم تا در آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر. سعدی . گفته شده است زعفران به تنهائی را گویند. (از اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) : کجا برفشانند مشک و عبیر همی گسترانند خز و حریر. فرخی . بدو گفتم که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم . سعدی . ♦ عبیرآلای ؛ آلوده به عبیر. (از آنندراج ). ♦ عبیرآمیز ؛ عبیرافشان . خوشبوی بمانند عبیر : ز مشک افشانی باد طربناک عبیرآمیز گشته نافه ٔ خاک . نظامی . خیال خال تو با خود بخاک خواهم برد که تاز خال تو خاکم شود عبیرآمیز. حافظ. ♦ عبیرافشان ؛ خوش بوی . عطرآگین .که بوی عبیر دهد : طبله ٔ عطر گل و زلف عبیرافشانش فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است . حافظ. ♦ عبیرسرشت ؛ آمیخته با عبیر : خاکش از بوی خوش عبیرسرشت میوه هایش چو میوه های بهشت . نظامی . ◄ (ص ) قوم عبیر؛ گروه بسیار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) . ◄ سهم عبیر؛ تیر سیاه ناپیراسته . تیر بسیارپر. (منتهی الارب ). تیر بسیار. (اقرب الموارد).