عجب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عجب . [ ع َ ] (ع اِ) بُن ِ دنب . گویند آن نخستین چیزی است که آفریده شده و آخر چیزی است که پوسیده میشود.(منتهی الارب ) (آنندراج ). اصل الذنب عند رأس العصعص . (اقرب الموارد). ◄ سپس ِ هر چیزی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). پایان . ◄ ریگ . (منتهی الارب ). و منه عجب الکثیب و هو آخره المستدق .
عجب . [ع َ ] (اِخ ) قبیله ای است . (آنندراج ) (منتهی الارب ).
عجب . [ ع َ ج َ ] (ع مص ) ناشناختن چیزی که وارد شود. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ به شگفتی آمدن از کسی . (منتهی الارب ). شگفتگی . (مهذب الاسماء). شگفتی که آدمی را دست دهد هنگام بزرگ شمردن چیزی . کار شگفت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) : عجب نیست از رستم نامور که دارد دلیری چو دستان پدر. فردوسی . گفتا عجب است این که ز چوب است و ز آهن این تیزی و تندی و پریدنْش کجا خاست . ناصرخسرو. عجب تر زین ندیدم داستانی دو تن ترسد ز بشکسته کمانی . (ویس و رامین ). عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی که از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا. سنائی . ور سایه ز من بریده گردد هم نیست عجب ز روزگارم . خاقانی . اثر نماند ز من در غم تو این عجب است که در دل تو از این غم اثر نمیگردد. خاقانی . صیدگری بود عجب تیزبین بادیه پیمای و مراحل گزین . نظامی . عجب از طبعهوسناک منت می آید من خود از مردم بی طبع عجب میمانم . سعدی . ♦ ای عجب ؛ شگفتا. عجبا : شنید این سخن پیشوای ادب بتندی برآشفت و گفت ای عجب . سعدی . ♦ العجب ثم العجب، یا للعجب، بوالعجب ؛ در مقام پدیدار شدن حوادث بعیده و مشاهده ٔ امور غریبه گویند. ♦ عجب ٌ عاجب ؛ مبالغه است مانند شعر شاعر. (اقرب الموارد). ♦ عجب ٌ عُجاب ؛ مبالغه است . (اقرب الموارد). ♦ عجب ٌ عجیب ؛ مبالغه است، مانند ظل ظلیل . (اقرب الموارد).