عجم
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ جَ) [ ع. ] (ص.)۱ - غیرعرب (مطلقاً).<BR>۲- ایرانی (خصوصاً).<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ جْ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) نقطه گذاشتن. ۲- (اِ.) نقطه.
(عَ جَ) [ ع. ] (ص.)۱ - غیرعرب (مطلقاً). ۲- ایرانی (خصوصاً).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عجم . [ ع َ ] (ع مص ) نقطه نهادن بر حرف و اعراب حروف . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نقطه نهادن حروف کتاب را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ دندان فروبردن یا خائیدن جهت خوردن . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ دندان فروبردن در چیزی بخاطر دانستن سختی و سستی آن . ◄ جنبانیدن شمشیر را جهت آزمودن .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ گویند: ما عجمتک عینی کذا؛ یعنی نگرفت چشم من تراو نیافت . (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). ◄ حرکت دادن گاو، شاخ خود را و زدن به درخت جهت آزمودن . (اقرب الموارد). گویند: الثور یعجم قرنه، هرگاه دو شاخ به درخت زند تا آن را بیازماید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
عجم . [ ع َ ج َ ] (اِخ ) خلاف عرب . (اقرب الموارد). غیر عرب از مردم . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ایران و توران و مردم غیر عرب را نیز عجم گویند. (غیاث اللغات ). ◄ مردم ایران . ایرانی : کجا شد فریدون و ضحاک و جم مهان عرب خسروان عجم . فردوسی . مرغان بر گل کنند جمله به نیکی دعا بر تن و بر جان میر بارخدای عجم . منوچهری . مرد را چون هنر بباشد کم چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم . سنایی . تا آخر ایام یزدجردبن شهریار که آخر ملوک عجم بود بدین قرار بماند.(کلیله و دمنه ). تو کعبه ٔ عجم شده او کعبه ٔ عرب او و تو هر دو قبله ٔ انسی و جان شده . خاقانی . غم ترکان عجم کان همه ترک ختنند نخورم چون دل شادان به خراسان مانم . خاقانی . همه ملک عجم خزانه ٔ من در عرب ماند خیلخانه ٔ من . نظامی . یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی (ص ) فرستاد. (گلستان ). که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم . سعدی (بوستان ). چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم . سعدی (بوستان ). ◄ (ع اِ) هسته ٔ خرما و انگور و مانند آن، عجمة یکی آن است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شتران ریزه . (منتهی الارب ). اشتران خرد. (مهذب الاسماء).
عجم . [ ع ُ ] (ع اِ) غیرعرب . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (اقرب الموارد). کندزبانان و باشندگان ملک عجم . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ شتران ریز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
پارس، فارس ایرانی، پارسی غیرعرب (متضاد: تازی، عرب)
واژگان فارسی سره واژهدان
گنگ، کر و لال