عجمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ جَ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به عجم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ جَ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به عجم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عجمی . [ع َ ج َ ] (اِخ ) دهی است از بخش سراسکند شهرستان تبریز. دارای ٤٩٧ تن سکنه . آب آن از رودخانه . محصول آن غلات و حبوبات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
عجمی . [ ع َ ج َ ] (اِخ ) ابومحمد حبیب بن عیسی العجمی . رجوع به حبیب عجمی شود.
عجمی . [ ع َ ج َ ] (ص نسبی ) باشنده ٔ عجم هرچند که از عرب باشد. (منتهی الارب ). منسوب به عجم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). نسبت است به عجم و بلاد فارس . (لباب ). ◄ آنکه سخن پیدا گفتن نتواند. (منتهی الارب ). من جنسه العجم و ان أفصح . (اقرب الموارد) : راهروان عربی را تو ماه تاجوران عجمی را تو شاه . نظامی . بردی دل من ای جان چون با تو کنم دعوی خود را عجمی سازی انکار کنی حالی . عطار. پادشاهی با غلام عجمی در کشتی نشسته بود. (گلستان ).