عضه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عضه . [ ع َض ِه ْ ] (ع ص ) مکان عضه ؛ جایی که عضاه فراوان داشته باشد. و رجوع به عضاه شود. ◄ شتر که عضاه چرد. (از اقرب الموارد). شتر عضاه خوار. (منتهی الارب ).
عضه . [ ع َض َه ْ ] (ع مص ) بیمار گردیدن شتران از خوردن عضاه، و یا چریدن آن را. (از منتهی الارب ): عضه البعیر؛ آن شتر ازچریدن عضاه شکایت کرد و گویند به معنی عضاه را چریده باشد. (اقرب الموارد). عضاه چریدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ دروغ گفتن . ◄ سخن چینی نمودن . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ افسون کردن . (از منتهی الارب ). ساحری . (اقرب الموارد). عَضه . رجوع به عضه شود. ◄ تهمت نمودن و دروغ بربستن بر کسی . (از منتهی الارب ). افک و بهتان آوردن . (از اقرب الموارد). بد گفتن (المصادر زوزنی ). ◄ بریدن عضاه را. (از منتهی الارب ).
عضه . [ ع َض ْه ْ ] (ع مص ) دروغ گفتن . (از منتهی الارب ). کذب . (از اقرب الموارد). ◄ سخن چینی نمودن . (از منتهی الارب ). نمامی کردن . (از اقرب الموارد). ◄ افسون کردن . (از منتهی الارب ). سحر کردن . (از اقرب الموارد). عَضَه . عِضهه . عَضیهة. و رجوع به عضه و عضهة و عضیهة شود. ◄ خوردن شتر عضاه را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ قطع کردن، گویند: عضه العضاه ؛ یعنی عضاه را قطع کرد و برید. (از اقرب الموارد). ◄ بهتان زدن به کسی ؛ یعنی در باره ٔ او چیزی گفتن که در وی نیست . (از اقرب الموارد).