عضو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عضو. [ ع ُ ض ُوو ] (ع مص ) با لباس و نیکوحال و خوش روزگذار بودن . (منتهی الارب ). بودن شخص، پوشیده لباس و طعام دار وبه اندازه ٔ کفایت دارنده و آن را کمال رفاهیت است و«عاضی » از این لغت مشتق باشد. (از اقرب الموارد).
عضو. [ ع ُض ْوْ / ع ِض ْوْ ] (ع اِ) اندام و هرگوشت فراهم آمده در استخوان . (منتهی الارب ). اندام . (مهذب الاسماء) (دهار) (غیاث اللغات ). اجزای کثیفه ٔ بدن حیوان متولد از منی و کثیف اخلاط است . و آن یا مفرد است مانند استخوان و غضروف و عصب و رباط و عروق و لحم و شحم و سمن و یا مرکب ترکیب اولی مانند عضل و یا ثانوی مانند عین و یا ثالثی مانند وجه و یا رابعی مانند رأس . (از مخزن الادویه ). هر گوشت که با استخوان خود فراهم آمده باشد، و گویند هر استخوانی از جسد که با گوشت خود فراهم آمده باشد، و گویند آن جزئی است از مجموع جسد مانند دست و پا و گوش و غیره . (از اقرب الموارد). جزوی از بدن مثل دست و پا و سر. و در اصطلاح پزشکی، مجموعه ٔ بافتهایی است از بدن یک موجود زنده پرسلول که وظیفه ای مشترک را بعهده دارند مانند قلب و ریه و معده که هریک از چند بافت ساخته شده است . (فرهنگ فارسی معین ). جارحة. پاره . پاره ٔ تن . ارب . جرموز. عاهن . کحف . کردوس . ورب .ج، اعضاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : عضوی زتو گر دوست شود با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن . رونی . هر یکی را به لمس هر عضوی اطلاع اوفتاد بر جزوی . سنایی . غذی از جگر پذیرد همه عضوها و لکن غذی از دهان بیک ره بسوی جگر نیاید. خاقانی . ورم غدر کند رویت سرخ سرخی عضو دلیل ورم است . خاقانی . زانکه بی لذت نروید هیچ جزو بلکه لاغر گردد از هر پیچ عضو. مولوی . چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. سعدی . نخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش . سعدی . گر ز هفت آسمان گزند آید همه بر عضو دردمند آید. سعدی . یار چو تیغ کین کشد فرصتش از خدا طلب عضو به عضو خویش را زخم جداجداطلب . محشری نیشابوری (از آنندراج ). - عضو بارد ؛ در اصطلاح فلسفه و پزشکی قدیم، دماغ و مغز است . (از فرهنگ علوم عقلی به نقل از اسفار و شفا). و رجوع به عضو حار شود. - عضو بسیط ؛ هر یک از دماغ و قلب و کبد است . (از فرهنگ علوم عقلی به نقل از اسفار). - عضو حار ؛ در اصطلاح فلسفه و پزشکی قدیم، قلب و دل است . و شیخ الرئیس در بیان اعضای حاره و بارده گوید: نزدیکی به توازن و اعتدال مزاج بواسطه ٔ تکافؤ اعضای حاره مانند قلب و بارده مانند دماغ و رطبه مانند کبد و یابسه مانند استخوان حاصل می شود. (از فرهنگ علوم عقلی به نقل از شفا و اسفار). - عضو رطب ؛ کبداست . (فرهنگ علوم عقلی، از اسفار و شفا). و رجوع به عضو حار شود. - عضوهای رئیسه ؛ اعضایی هستند که مبداء قوه و نیرو باشند و برای بقای شخص لازم می باشند مانند قلب و دماغ و کبد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ) : گفتم که عضوهای رئیسه دل است و مغز گفتا سپرز و گرده و زهره است و پس جگر. ناصرخسرو. - عضو یابس ؛ استخوان است . (فرهنگ علوم عقلی به نقل از اسفار و شفا). و رجوع به عضو حار شود. - هفت عضو ؛ هفت اندام، یعنی سر و سینه و شکم و دو دست و دو پا و یا به عقیده ٔ برخی دو پهلو و دو پا و دو دست و سر. (از برهان ). و رجوع به هفت اندام شود : گفتم که هفت عضو کدام است تنت را گفتا که پهلویست و دوپا و دو دست و سر. ناصرخسرو. این نامه هفت عضو مرا هفت هیکل است کایمن کند ز هول سباع و شر هوام . خاقانی . هفت اندام ماهی از سیم است هفت عضو صدف ز سنگ چراست . خاقانی . خط بر جهان زدی وز خال سپید ظلم بر هفت عضو ملک نشان چو گذاشتی . خاقانی . - ◄ مجازاً، به معنی پرده ٔ چشم . (از آنندراج ) : هفت عضو دیده را می بایدت شستن به آب بعداز آنت طالب دیدار می باید شدن . خواجه جمال الدین سلمان (از آنندراج ). - امثال : ماده به عضو ضعیف می ریزد، نظیر: هر جا سنگ است به پای لنگ است . (امثال و حکم دهخدا). ◄ یک فرد از جماعت، یا یک تن از جمعیتی . (از اقرب الموارد). کارمند یک اداره یا مؤسسه ٔ دولتی یا ملی . (فرهنگ فارسی معین ).
عضو. [ ع َض ْوْ ](ع مص ) اندام اندام کردن . (منتهی الارب ). جزٔجزء کردن گوسفند را. (اقرب الموارد). قطعه قطعه کردن و جزٔجزء نمودن . (از ناظم الاطباء). ◄ جدا ساختن . (منتهی الارب ). تفریق و جدا کردن . (از اقرب الموارد).