عطسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عطسة. [ ع َ س َ ] (ع اِ) اسم المرة است از مصدر عطس و عطاس . (از اقرب الموارد). یک دفعه عطسه زدن . رجوع به عطس و عطاس شود.
عطسه . [ ع َ س َ / س ِ ] (اِ) عطسة. از ع، معروف است که به هندی چهینک نامند. (منتهی الارب ). هوایی است که به شدت و همراه آواز از بینی خارج می گردد. (از اقرب الموارد). حرکتی که بر اثر آن هوا به شدت و با صدا از دهان و تجاویف بینی خارج شود. (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). شنواسه و با لفظ دادن و زدن و پیچیدن و ریختن مستعمل است . (آنندراج ).اشنوسه . سنوسه . شنوشه . عطاس و معمول است که عطسه زننده را «یرحمک اﷲ» و «عافیت باشد» گویند : تو بر آن عطسه هم بخوان الحمد کاهل سنت چنینت فرماید. خاقانی . لیک غماز اوست نطق چنانک عطسه ٔ دزدو سرفه ٔ طرار. خاقانی . رجوع به عطاس شود. - عطسه ٔ ستور ؛ کداس . کدسة. نثیر. (از منتهی الارب ). ◄ گویند: فلان عطسة فلان ؛ یعنی شبیه و مانان اوست در خلق و خلق . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - عطسه ٔ کسی بودن ؛ سخت به او شبیه بودن . خلفاً و خلقاً مانند او بودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چنانکه گویند گربه از عطسه ٔ شیر زاده است . (یادداشت مرحوم دهخدا) : در معنی سالاری این احمد مردی شهم بود و او را عطسه ٔ امیرمحمود گفتندی و بدو نیک بمانستی . (تاریخ بیهقی ص ٤٠٨). زاده ٔ طبع منند اینان که خصمان منند آری آری گربه هست ازعطسه ٔ شیر ژیان . خاقانی . چرخ به هر سان که هست زاده شمشیر اوست گربه به هر حال هست عطسه ٔ شیر عرین . خاقانی . اگر شیر بر جا نماند رواست ولی عطسه ٔ شیر ماند بجای . خاقانی . بر حسودت که عطسه ٔ دیو است صبحدم خنده ٔ بلارک تست . خاقانی . ◄ کنایه از نتیجه و محصول . (فرهنگ فارسی معین ). دیر زی ای بحر کف که عطسه ٔ جودت چشمه ٔ مهر است کز غمام برآمد. خاقانی . عطسه ٔ تست آفتاب دیر زی ای ظل حق مسندتست آسمان تکیه زن ای محترم . خاقانی . - عطسه ٔ آدم ؛ زاده و نتیجه ٔ آدم . کنایه از حضرت مسیح : می عطسه ٔ آدم شده یعنی که عیسی دم شده داروی جام جم شده در دیر دارا داشته . خاقانی . عطسه ٔ او آدم است عطسه ٔ آدم مسیح اینت خلف کز شرف عطسه ٔ او بود باب . خاقانی . گیسوی حوا شناس پرچم منجوق او عطسه ٔ آدم شناس شیهه ٔ یکران او. خاقانی . بسِّر عطسه ٔ آدم بسنّت الحوا بهیکلش که یداﷲ سرشت از آب و تراب . خاقانی (دیوان ص ٥٠). خطبه دولت به فصیحی رسد عطسه ٔ آدم به مسیحی رسد. نظامی . - عطسه ٔ آفتاب ؛ کنایه از سپیده ٔ صبح : دگر روز کز عطسه ٔ آفتاب دمیدند کافور بر مشک ناب . نظامی . - عطسه ٔ تیغ ؛ کنایه از آوازی است که هنگام زدن تیغ برمی آید.(آنندراج ). کنایه از صدای شمشیر : ز بس عطسه ٔ تیغ بر خون و خاک دماغ هوا پر شد از جان پاک . نظامی . - عطسه ٔ چاه ؛ کنایه از صدائی باشد که از چاه بر می آید به سبب بانگ کردن در آن . (برهان ) (از انجمن آرا). صدای چاه، یعنی آوازی که چون بر چاه زنند از چاه برگردد. (آنندراج ). - عطسه ٔ روز ؛ نتیجه و همانند روزدر روشنی و تابندگی : خوش عطسه ٔ روزاست می ریحان نوروزاست می دُرِّ شب افروز است می زان دُرّ شبستان تازه کن . خاقانی . - عطسه ٔ شب ؛ کنایه از صبح صادق باشد. (برهان ). کنایه از صبح . (آنندراج ) (انجمن آرا). جبهه زرین نمود طره ٔ صبح از نقاب عطسه ٔ شب گشت صبح خنده ٔ صبح آفتاب . خاقانی . - عطسه ٔ شیشه ؛ صدایی که هنگام ریختن شراب در ساغر و جز آن از شیشه برآید. (آنندراج ) : عطسه ٔ شیشه را نشئه ٔ صدای سلسبیل و صیحه ٔ بطک را تره ندای جبرئیل . (ملاطغرا، در انوار المشارق به نقل از آنندراج ). - عطسه ٔ صبح ؛ کنایه از آفتاب عالمتاب است . (برهان ) (آنندراج ) (از انجمن آرا). - عطسه ٔ عنبرین ؛ کنایه از بوی خوش است خواه از گل باشد خواه از چیزهای دیگر. (برهان ) (آنندراج ) : چون ز دهان بلبله در گلوی قدح چکد عطسه ٔ عنبرین دهد مغز زمانه از تری . خاقانی . - عطسه ٔ کمان ؛ کنایه از تیر است . (آنندراج ) : هر عطسه که از مغز کمان تو بر آید ریزد به گریبان بقا خون عدم را. عرفی (از آنندراج ). - عطسه ٔ گرز ؛ کنایه از آواز پی هم زدن گرز است . (آنندراج ) : چو عطسه باعث صحت بود چرا گردد به نیم عطسه ٔ گرزت دماغ خصم سقیم . مسیح کاشی (از آنندراج ). ◄ کنایه از تربیت شده و مربی . (فرهنگ فارسی معین ) : اما ایاز... هرچند عطسه ٔ پدر ماست و از سرای دور نبوده است و گرم و سرد نچشیده و هیچ تجربتی نیفتاده است . (تاریخ بیهقی ص ٢٦٥). ◄ در تداول عوام، نشانه ای است برای صبر کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).