عفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عفاف . [ ع َ ] (ع مص ) باز ایستادن از حرام و پارسائی نمودن . (از منتهی الارب ). خودداری و امتناع از آنچه جایز و نیکو نباشد، خواه در گفتار باشد خواه در کردار. (از اقرب الموارد). باز ایستادن . (آنندراج ). نهفتگی کردن . (المصادر زوزنی ). باز ایستادن از زشتی . (دهار). عَف ّ. عَفافة. عِفّة. و رجوع به عف و عفافة و عفة شود. ◄ باد سخت آمدن . (المصادر زوزنی ). ◄ تیز دادن . (بحر الجواهر).
عفاف . [ ع َ ] (ع اِمص ) پارسائی و پرهیزگاری . (غیاث اللغات ). نهفتگی . (دهار). پاکدامنی . خویشتن داری . عفت . تعفف : ز مجد گوید چون عابد از عفاف سخن ز ظلم جوید چون عاشق از فراق فرار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). رفیق خویش صلاح و عفاف را ساختم . (کلیله و دمنه ). پسندیده تر سیرتها آن است که به تقوی و عفاف کشد. (کلیله و دمنه ). عفاف و تقوی ... که ذات شریف او بدان ممتازبود هیچکس را از امراء بنی العباس مجتمع نبود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٠). راه صلاح و عفاف پیش گرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٨). راه اصلاح و عفاف پیش گرفتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٨). مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است . (گلستان سعدی ).
عفاف . [ ع ِ ](ع اِ) دارو. (منتهی الارب ). دواء. (اقرب الموارد).