عفت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عفت . [ ع َ ] (ع مص ) برتافتن . (از منتهی الارب ). ◄ شکستن بی متفرق و جدا ساختن .(از منتهی الارب ). پیچاندن . و شکاندن چیزی را. شکاندن بدون از هم جدا ساختن . (از اقرب الموارد). برنجانیدن دست تا بشکند. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ دست برتافتن کسی را. ◄ شکسته گفتن سخن رااز لکنت زبان . و تکلف نمودن در عربیت . (از منتهی الارب ). شکستن از لکنت . (تاج المصادر بیهقی ). تکلف کردن در عربیت و فصیح نشدن، و گویند پیچاندن سخن را از راه خود و شکستن آن به جهت لکنت . (از اقرب الموارد).
عفت . [ ع ِف ْ ف َ ] (ع اِمص ) عفة. نهفتگی و پاکدامنی . (مهذب الاسماء). پرهیزگاری و پارسائی . و احتراز از محرمات خصوصاً از شهوات حرام . (از غیاث اللغات ). یکی از فضایل اربعه نزد قدما (حکمت، شجاعت، عفت، عدالت ). هیئتی که مر نیروی شهوت راست و واسطه ٔ بین فجور و خموراست و گفته اند که عفت ترک شهوت است نسبت به هر چیزی که تصور رود از امور و مشتهیات نفسانی در این جهان .(از کشاف اصطلاحات الفنون ). یکی از کیفیات نفسانیه است و از اقسام خلقیات می باشد، و آن خلقی است که افعال متوسط بین فجور و خمود از آن صادر می شود، و خمود وفجور و طرف لذت اند و از رذائل اند. و گویند عفت آن است که قوت شهوت مطیع نفس ناطقه باشد تا تصرف او به اقتضای رأی او بود و اثر خیریت در او ظاهر شود و از تعبد هوای نفس و استخدام لذات فارغ . (از فرهنگ علوم عقلی از اسفار ج ٢ ص ٣٨ و اخلاق ناصری ص ٧٤). اعتدال در قوه ٔ شهویه . پاکی . طهارت . زهد. تقوی . حیا. شرمساری . عفاف . کف نفس . تعفف . و رجوع به عفة شود : با چهره ماه و طینت زهره با زهره شیر و عفت زهرا. منوچهری . نگاه باید کرد تا احوال ایشان بر چه جمله رفته است و میرود در عدل و خوبی سیرت و عفت و دیانت . (تاریخ بیهقی ص ٩٤). هرچند در ثمرات عفت تأمل بیش کردم رغبت من در اکتساب آن زیادت گشت . (کلیله و دمنه ). - باعفت ؛ پارسا و زاهد و پاکدامن و با شرم و حیا وپرهیزکار. (ناظم الاطباء). - بی عفت ؛ بی شرم و حیا. - بی عفتی ؛ بی شرمی . بی حیایی .