عفریت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عفریت . [ ع ِ ] (ع ص ) اسد عفریت ؛ شیر توانای درشت خلقت . (منتهی الارب ). سخت و شدید. (از اقرب الموارد). - عفریت نفریت ؛ از اتباع است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). یعنی ظالم و ستمکار. (از ناظم الاطباء). ◄ به غایت رساننده هر چیزی . (منتهی الارب ). ◄ مرد درگذرنده در امور و رسا و مبالغه کننده در آن و زیرک . ◄ مرد سخت خبیث کربز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَفریت . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) جانوری که در خاک نرم و در بن دیوار می باشد. ◄ جانوری مانند کربسه که بر سوار پیش می آید و به دنب او را می زند. (ناظم الاطباء). و رجوع به عِفرّین شود. ◄ دیو ستنبه . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن جرجانی ) (دهار). دیو. (غیاث اللغات ). دیو و اهریمن . (فرهنگ فارسی معین ). مهتر پریان . (دهار). عفریت از انس و جن و شیاطین، چیره شونده و مهتر آنان است، و گویند نفوذکننده در امور و مبالغه کننده در آن از خبث و زیرکی است .(از اقرب الموارد). تاء آن زائد است الحاق را، اگر یاء را متحرک بخوانیم تاء بدل به هاء شود: عِفرِیَه .ج، عَفاریت که آن را نیز می توان بصورت عَفارِیَة خواند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : قال عفریت من الجن أنا آتیک به قبل أن تقوم من مقامک . (قرآن ٣٩/٢٧)؛ دیوی از جن گفت من آن را برایت می آورم پیش از آنکه از جای خود برخیزی . جادو نباشد از تو به تنبل سوارتر عفریت کرده کار ز تو کرده کارتر. دقیقی . نشستم از برش چون عرش بلقیس بجست او چون یکی عفریت هایل . منوچهری . عفریت دوستار تو و دستیار تست جبریل دستیار من و دوستار من . ناصرخسرو. سپه کرده عفریت بر زهره گردون از انجم کشیده براو خشت و خنجر. ناصرخسرو. مگر ناگه کمین آورد برعفریت سیاره مگر در شب شبیخون کرد بر مریخ اهریمن . امیر معزی . گرچه عفریت آورد عرش سبائی نزد جم دیدنش جمشید والا بر نتابد بیش از این . خاقانی . گفت عفریتی که تختش را به فن حاضر آرم تا تو زین بیرون شدن . مولوی . در پذیرم جمله زشتیت را چون ملک پاکی دهم عفریت را. مولوی . تو گفتی که عفریت و بلقیس بود قرین حور زادی به ابلیس بود. سعدی . ◄ آدمی و پری گردن کش . (دهار). ◄ غول . ◄ هر صورت مهیب و هولناکی که به تصور درآید و یا مشاهده گردد. (فرهنگ فارسی معین ).
عفریت . [ ع َ ] (ع ص ) مرد سخت خبیث کربز. (منتهی الارب ). عِفریت . رجوع به عِفریت شود.
عفریت . [ ع ِ ف ِرْ ری ] (ع ص ) به غایت رساننده هر چیزی . ◄ مرد درگذرنده در امور و رسا و مبالغه کننده در آن و زیرک . (منتهی الارب ). عِفریت . رجوع به عِفریت شود.