عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مستی دهد زیارت خاک جمای عجب گویی هنوز، زیر لحد جام میکشد وقتی از دانندهای کردم سؤال که مرا آگه کنای دانای حال با همه سعیی که در رفتن نمود رجعت اکبر ز میدان از چه بود؟ اینکه میگویند: بود از بهر آب شوق آب آورد او را سوی باب خود همی دید اینکه طفلان از عطش هر یکی در گوشهای بنموده غش تیغ زیر دست و زیر پا، عقاب موجزن شطش به پیش رو، ز آب بایدش رو آوریدن سوی شط خویش رادر شط درافکندن چو بط گر درین رازیستای دانای راز دامن این راز را میکن فراز گفت: چون جمشید نقش جام زد پس صلا برخیل درد آشام زد هفت خط آنجا مرا ترتیب داد هر یکی را گونه گون نامی نهاد پس نمود از روی حکمت، اختیار ساقی دانندهای کامل عیار در کفش معیار وجد و ابتهاج باده خواران را شناسای مزاج مجلسی آراست مانند بهشت وندرو ترتیب و قانونی بهشت جمع در او، کهتر و مهتر همه برخط ساقی نهاده، سر همه جام را چون ساقی آوردی بدور از فرودینه خطش تا خط جور هیچکس را جای طعن و دق نبود از خط او سرکشیدن، حق نبود آری از قسمت نمیباید گریخت عین الطافست ساقی هرچه ریخت ور یکی را حال دیگرگون شدی اختلاف اندر مزاج افزون شدی جستی از آن دار عشرت انحراف دیگرش رخصت نبودی انصراف ور یکی ز آنان، معربدخوشدی از سر مستی، پریشان گوشدی از طریق عقل، هشتی پا برون همرهی کردی ز مستی با جنون لاجرم صد گونه شرم و انفعال ساقی آن بزم را گشتی، وبال جمله را بودی از آن دارالامان تا بسر منزل رسانیدن، ضمان کس نیاوردی بر آوردن نفس دست آنجا دست ساقی بود و بس لاجرم فعالهای ما یرید لحظهای غافل نمانند از مرید همت خود، بدرقه راهش کنند خطرهای گررفت، آگاهش کنند کند اگر ماند، به تدبیرش شوند تند اگر راند، عنانگیرش شوند ساقی بزم حقیقت بین، تو باز کی کم ست از ساقی بزم مجاز؟ اکبر آمد العطش گویان ز راه از میان رزمگه تا پیش شاه کای پدر جان، از عطش افسردهام میندانم زندهام یا مردهام! این عطش رمزست و عارف، واقفست سر حقست این وعشقش کاشفست دید شاه دین که سلطان هدیست: اکبر خود را که لبریز از خداست عشق پاکش را، بنای سرکشیست آب و خاکش را هوای آتشیست شورش صهبای عشقش، در سرست مستیش از دیگران افزونترست اینک از مجلس جدایی میکند فاش دعوی خدایی میکند مغز بر خود میشکافد، پوست را فاش میسازد حدیث دوست را محکمی در اصل او از فرع اوست لیک عنوانش، خلاف شرع اوست پس سلیمان بر دهانش بوسه داد اندک اندک خاتمش بر لب نهاد مهر، آن لبهای گوهرپاش کرد تانیارد سر حق را فاش کرد هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند ودهانش دوختند