عمان سامانی | گنجینه الاسرار | بخش ۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیگرم شوری به آب و گل رسید وقت میدان داری این دل رسید موقع پادر رکاب آوردنست اسب عشرت را سواری کردنست تنگ شد دل، ساقی از روی صواب زین میعشرت مرا پر کن رکاب کز سر مستی سبک سازم عنان سر گران بر لشکر مطلب زنان روی در میدان این دفتر کنم شرح میدان رفتن شه، سر کنم باز گویم آن شه دنیا و دین سرور و سر حلقه اهل یقین چونکه خود را یکه و تنها بدید خویشتن را دور از آن تنها بدید قد برای رفتن از جا، راست کرد هرتدارک خاطرش میخواست کرد پا نهاد از روی همت در رکاب کرد با اسب از سر شفقت، خطاب کای سبک پر ذوالجناح تیز تک گرد نعلت، سرمه چشم ملک ای سماوی جلوه قدسی خرام ای ز مبدأ تا معادت نیم گاه ای بصورت کرده طی آب و گل وی بمعنی پویهات در جان ودل ای برفتار از تفکر تیزتر وز براق عقل، چابک خیزتر روبکوی دوست، منهاج منست دیده واکن وقت معراج منست بدبه شب معراج آن گیتی فروز ای عجب معراج من باشد بروز توبراق آسمان پیمای من روز عاشورا، شب اسرای من بس حقوقا کز منت بر ذمتست ای سمت نازم زمان همتست کز میان دشمنم آری برون روبکوی دوست گردی رهنمون پس به چالاکی به پشت زین نشست این بگفت و برد سوی تیغ، دست: ای مشعشع ذوالفقار دل شکاف مدتی شد تا که ماندی در غلاف آنقدر در جای خود کردی درنگ تاگرفت آیینه اسلام، زنگ هان و هانای جوهر خاکستری زنگ این آیینه میباید بری من کنم زنگ از تو پاکای تابناک کن تو این آیینه را از زنگ پاک من ترا صیقل دهم از آگهی تا تو آن آیینه را صیقل دهی شد چو بیمار از حرارت ناشکیب مصلحت را خون ازو، ریزد طبیب چونکه فاسد گشت خون اندر مزاج نیشتر باشد بکار اندر علاج در مزاج کفر شد، خون بیشتر سر برآور، ای خدا را نیشتر