عمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمد. [ ع َ ] (ع مص ) ستون نهادن چیزی را و ایستاده کردن به آن . (منتهی الارب ). سقف و امثال آن را بوسیله ٔ ستون به پا داشتن و محکم داشتن . (از اقرب الموارد). ◄ آهنگ کردن خلاف خطا. (منتهی الارب ). قصد و آهنگ چیزی کردن . (از اقرب الموارد). آهنگ کردن . (دهار). ◄ سست و گران گردانیدن بیماری کسی را. (منتهی الارب ). سنگین کردن و به درد آوردن بیماری کسی را.(از اقرب الموارد). ◄ دردناک نمودن و گرانبار کردن وام کسی را. (منتهی الارب ). ◄ افکندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ به عمود زدن . (منتهی الارب ). بوسیله ٔ عمود کسی را زدن . (از اقرب الموارد). ◄ بر عمود شکم زدن و اندوهگین ساختن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ در دیانت مسیح ؛ به آب معمودیة شستن کودک را. (از اقرب الموارد). رجوع به معمودیة شود.
عمد. [ ع َ م َ ](ع اِ) ورم تن و زخم آن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ورمی است که در پشت باشد. (از ذیل اقرب الموارد). ◄ ج ِ عماد و یا اسم جمع برای عماد. ورجوع به عماد شود. ◄ چوبهای بهم بسته که بدان از دریا و نهر عبور نمایند. (ناظم الاطباء). قسمی قایق یا کشتی . (یادداشت مرحوم دهخدا) : اندر آن دشت که تو تیغ برآری ز نیام مردم از خون به عمد گردد و آهو به شناه . فرخی . بر سر دریا همی راند او عمد می نمودش آن قدر بیرون ز حد. مولوی (مثنوی ج ١ ص ٦٨). می رود سباح ساکن چون عمد اعجمی زد دست و پا و غرق شد. مولوی .
عمد. [ ع ُ م ُ ] (ع اِ) ج ِ عَمود. (منتهی الارب ). رجوع به عَمود شود. ◄ ج ِ عماد. رجوع به عِماد شود.