عمو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ) (اِ.) = عم: برادر پدر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ) (اِ.) = عم: برادر پدر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمو. [ ع َم ْوْ ] (ع اِمص ) گمراهی . (منتهی الارب ). ضلال . ◄ خواری و فروتنی . ذلت و خضوع . (از اقرب الموارد). ◄ میل کردن به چیزی . (منتهی الارب ).
عمو. [ ع َ ] (از ع، اِ) عم عربی است که در تداول فارسی عمو گویند. برادر پدر. عم . افدر. اودر. کاکا.رجوع به عم شود. ◄ گاه به مردم عامی یا به دوستان نزدیک خود نیز عمو خطاب کنند : رو توکل کن تو با کسب ای عمو جهد میکن کسب میکن موبمو. مولوی . - عموجان ؛ خطاب به عموی خود کنند. (از فرهنگ فارسی معین ). - ◄ به مردم عادی یا به دوستان نزدیک خود خطاب کنند. (فرهنگ فارسی معین ). - عمونوروز ؛ نامی است که اخیراً بر پیرمردی خیالی اطلاق میشود که در ایام نوروز برای کودکان هدیه می آورد. و ظاهراً تقلیدی ازبابانوئل مسیحیان است . - عمویادگار خوابی یا بیدار؟ ؛ با این جمله بمزاح از خواب یا بیدار بودن مخاطب سؤال کنند. (از امثال و حکم دهخدا).
واژگان فارسی سره واژهدان
کاکو، کاکا، برادر پدر، اپدر