عمیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمیا. [ ع َم ْ ] (از ع، ص ) عمیاء. رجوع به عمیاء شود. ◄ (ق ) کورکورانه . ناآگاهانه : بیان کن حال و جایش را اگر دانی مرا ورنه مپوی اندر ره حکمت ز تقلید ای پسر عمیا. ناصرخسرو. - برعمیا ؛ کورکورانه . از روی نادانی : بونصر گفت : فایده ندارد قاصدان فرستادن برعمیا. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٥٧). در چنین ره گر نداری توشه برعمیا مرو کین رهی بس مهلکست و وادیی بس منکرست . عطار. - علی العمیا ؛ علی العمیاء. کورکورانه . رجوع به ماده ٔ برعمیا و عمیاء شود.
عمیا. [ ع ِم ْ می یا ] (ع مص ) قتیل عمیا؛ کشته ای که کشنده ٔ آن معلوم نشود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). قُتل عمیا؛ کشته شد ودانسته نیست که کشنده اش کیست . (از اقرب الموارد).