عمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ ما) [ ع. ] (ص.) کور، نابینا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ ما) [ ع. ] (ص.) کور، نابینا.
(عَ مِ) [ ع. ] (اِمص.) کوری، نابینایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمی . [ ع َ ما ] (ع مص ) کور گردیدن . (از منتهی الارب ). از بین رفتن تمام بینایی ازهر دو چشم . (از اقرب الموارد). ◄ رفتن بینایی دل . (از منتهی الارب ). از بین رفتن بینش دل و نادان شدن . (از اقرب الموارد). رفتن بینایی قلب، یعنی ضلالت و غوایت و گمراهی . (ناظم الاطباء) : آنکه باشد ماهی اندر روستا روزگاری باشدش جهل و عمی . مولوی . هرکه بنهد سنت بد ای فتی تا درافتد بعد او خلق از عمی . مولوی . این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی در میان بی منتهی . مولوی . ◄ پوشیده شدن کار بر کسی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مشتبه و ملتبس شدن امر بر کسی . ◄ راه نیافتن و هدایت نشدن به چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) نابینایی . (منتهی الارب ) : چشم باز و گوش باز و این عمی حیرتم در چشم بندی خدا. مولوی . چون که ظاهربین شدند از جهل خویش می نبینند از عمی نه پس نه پیش . مولوی . ◄ (اِ) قامت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ درازی . (منتهی الارب ). طول . (اقرب الموارد). ◄ گرد. (منتهی الارب ). غبار.(اقرب الموارد).
عمی . [ ع ُ م َی ی ] (ع ص مصغر) تصغیر و ترخیم أعمی ̍. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) لقیته سکة عمی ؛ ملاقات کردم او را در نیمروز سخت گرم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). «عمی » را در اینجا نام گرما دانسته اند و برخی گویند که آن نام مردی است که در حج فتوی می داد و در روز گرمی با قافله ای در منزلی فرودآمد و گفت هر کس فردا در این ساعت محرم باشد تا سال آینده محرم باقی خواهد ماند، پس مردم از جای جستند و با کوشش خود را به بیت الحرام رساندند و آن مسیر دو شب بود. و بعضی آن را نام مردی دانسته اند که در نیمروز بر قوم خویش حمله کرد و آنها را غارت کرد و این وقت از روز به او منسوب شد. عمی تصغیر و ترخیم أعمی ̍ است . (از منتهی الارب ).
عمی . [ ع َم ْ می ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به عم، یعنی برادر پدر. ج، عمیّون . (ناظم الاطباء).