عمیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عمیس . [ ع َ] (ع ص ) کار دشوار و بی سروته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کاری که انجام شدنی نباشد و بر اصلاح آن راهی یافت نشود. (از اقرب الموارد). عموس . رجوع به عَموس شود. ج، عُمس، عُمُس . (از ناظم الاطباء).
عمیس . [ ع ُ م َ ] (اِخ ) ابن معد. والد اسماء.صحابی است . (منتهی الارب ). در حبیب السیر آمده است که عمیس خثعمی شوهر اول هند بود که از او دخترانی به نام اسماء و زینب و سلمی داشت و شرح حال آنان را ذکر کرده است . رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٤٢٨ شود.
عمیس . [ ع ُ م َ ] (اِخ ) ابن میمون . رجوع به ابوعبیدة شود.