عنان کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کِ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) باز ایستادن، توقف کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کِ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) باز ایستادن، توقف کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنان کشیدن . [ ع ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) زمام مرکب را کشیدن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ تاختن . راندن بسویی . روی آوردن : به هومان بفرمود کاندرشتاب عنان را بکش تا لب رود آب . فردوسی . کنون سوی تو کردند اختیارت از آن سو کش که میخواهی عنانت . ناصرخسرو. ◄ توقف کردن . بازایستادن . روی تافتن . بازآمدن . متوقف شدن . درنگ کردن . دست برداشتن . خودداری کردن : هر آن کس که او تخت و تاج تو دید عنان از بزرگی بباید کشید. فردوسی . لختی عنان بکش ز پی این جهان متاز زیرا که تاختن ز پی این جهان عناست . ناصرخسرو. دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود صبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود. خاقانی . چون خواهش یکدگر شنیدند از کینه کشی عنان کشیدند. نظامی . ◄ متوقف ساختن . بازایستاندن از حرکت : عنان کش دوان اسب اندیشه را که درره خسکهاست این بیشه را. نظامی . ◄ در اختیار داشتن . مسلط بودن .زمام به دست داشتن : عنان یکران عبارت کشیده دار. (سندبادنامه ص ٦٧). - عنان خود یا نفس را کشیدن ؛ کنایه از کف نفس کردن است . (فرهنگ فارسی معین ) : عنان نفس کشیدن جهاد مردانست نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفانست . صائب .