عنبربو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبربو. [ عَم ْ ب َ ] (ص مرکب ) مخفف عنبربوی . چیزی که دارای بوی عنبر باشد. (از ناظم الاطباء). رجوع به عنبربوی شود : عجب نوش شکرپاسخ چنین گفت که عنبربو گلی در باغ بشگفت . نظامی . مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوست . حافظ. ◄ (اِ مرکب ) یکی از اقسام برنج است که در گیلان به این اسم معروف میباشد. ◄ گیاهی از تیره ٔ مرکبان که درحقیقت یکی از انواع قنطوریون محسوب می شود و چون دارای بویی مطبوع است آن را قنطوریون مشکی نیز گویند. عنبر. (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به قنطوریون شود: در لطافت نوگلی دارم که زلف خویش را شانه از دندانه ٔ گلهای عنبربو کند. محسن تأثیر (از آنندراج ). اگر صد اره بر فرقم نهد رنج تهیدستی چو عنبربو همان باشد ز غیرت روی خندانم . محسن تأثیر (از آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه