عنبربوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبربوی . [ عَم ْ ب َ ] (ص مرکب ) آنچه بوی عنبردهد و خوشبو باشد. رجوع به عنبربو شود : آهوی تاتار را سازد اسیر چشم جادوخیز و عنبربوی تو. خاقانی . نماند جز بدان پیغمبر پاک کزو در کعبه عنبربوی شد خاک . نظامی . چون شد آن مرغزار عنبربوی آب گل سر نهاد جوی به جوی . نظامی . مرحبا ای نسیم عنبربوی خبری زآن بخشم رفته بگوی . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی