عنتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ تَ) [ ع. ] (اِ.) نک انتر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ تَ) [ ع. ] (اِ.) نک انتر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنتر. [ ع َ ت َ ] (اِخ ) ابن شدادبن عمروبن معاویه ٔ عبسی . رجوع به عنترة (ابن شدادبن ...) شود.
عنتر. [ ع َ ت َ / ع ُ ت َ / ع ُ ت ُ] (ع اِ) مگس یا خرمگس . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خرمگس . (ناظم الاطباء). مگس و گویند مگس ازرق و کبودرنگ، و یک دانه ٔ آن را عنترة گویند. (از اقرب الموارد). ◄ پستانداری است از راسته ٔ پریمات ها، جزو دسته ٔ میمونهای دم دار، و از گروه کاتارینین ها که جدار بین دو سوراخ بینی آن نازک است . دم این حیوان هرگز گیرنده نیست . انتهای بدن وی نزدیک به نشیمنگاه دارای پینه های قرمزرنگ است . رقاصان و مطربان دوره گرد انواع مختلف این حیوان را جهت رقاصی تربیت میکنند. (از فرهنگ فارسی معین ) : برخوردار را دید که مانند عنتران بداختر در سر قبر پدر به امید عفو جرائم مضطر گردیده . (مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه ). - عنترباز ؛ بازی دهنده ٔ عنتر. عنتری . رجوع به عنتری شود. ◄ بدترکیب . این لفظ را در مقام توهین به اشخاص به کار می برند. (از فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
میمون بدترکیب، زشت
واژگان فارسی سره واژهدان
رانت
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی