عهد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عهد. [ ع َ ] (ع مص ) باران نخستین ِ بهار رسیده شدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء): عُهِدَ المکان، به صیغه ٔ مجهول ؛ به آن مکان «عِهادة» رسید. (از اقرب الموارد). رجوع به عهادة شود. ◄ مدارا کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ شناختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). - عهد خارجی ؛ آن است که پیش از آن چیزی ذکر شده باشد. (از تعریفات جرجانی ). - عهد ذهنی ؛ آن است که پیش از آن چیزی ذکر نشده باشد. (از تعریفات جرجانی ). و رجوع به ماده ٔ «عهد ذهنی » شود. ◄ توحید خدای تعالی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). توحید کردن خداوندرا. (از اقرب الموارد). ◄ پیش کسی درآمدن بچیزی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پیش کسی رفتن در کاری . (از اقرب الموارد). ◄ نگاه داشتن مودت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رعایت کردن و حفظ نمودن حرمت . (از اقرب الموارد). ◄ اندرز کردن و پیمان نمودن با کسی . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). پیمان بستن و شرط نمودن با کسی . (از اقرب الموارد) ◄ ملاقات کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). برخوردن کردن با کسی . ◄ شناساندن و آشنا ساختن . ◄ وفا نمودن به وعده . (از اقرب الموارد). حفظ کردن و رعایت نمودن چیزی را در حالات مختلف . و گویند اصل معنی این کلمه همین است سپس در مورد وثیقه و پیمان، که مراعات آن لازم است به کار رفته است . (از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). ◄ ضمانت کردن نزد کسی . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
عهد. [ ع َ هَِ ] (ع ص ) آنکه تیمارداری امور ولایت کند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). دوست دارنده ٔ ولایتها و عهدها، و آنکه عهده دار امور باشد. (از اقرب الموارد).
عهد. [ ع َ ] (ع اِ) اندرز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وصیت . (از اقرب الموارد) : بدو گفت کاین عهد من یاد دار همه گفت ِ بدگوی را باد دار. فردوسی . تو عهد پدر با روانت بدار به فرزندمان همچنین یادگار. فردوسی . ◄ پیمان . (منتهی الارب ) (آنندراج ).پیمان و معاهده و شرط و قرارداد. (ناظم الاطباء). مَوْثِق و میثاق . (از اقرب الموارد) : عهد و میثاق خویش تازه کنیم از سحرگاه تا به وقت نماز. آغاجی . بر آن زینهارم که گفتم نخست بر آن عهد و پیمانهای درست . فردوسی . ز پیمان و سوگند و پیوند و عهد تو اندر سخن پاسخش کن چو شهد. فردوسی . همه باژ روم آنچه بود از نخست سپاریم و عهدی بباید درست . فردوسی . پسندیده تر آن است که میان ما دودوست عهدی باشد و عقدی بدان پیوسته گردد. (تاریخ بیهقی ). یاد کرده بودیم که بر اثر رسولان فرستاده آید درمعنی عهد و عقد تا قواعد دوستی ... استوارتر گردد. (تاریخ بیهقی ). بجای خویش بیارم حدیث این رسولان ... چه رفت و باب عهد و عقدها. (تاریخ بیهقی ). چنگ درزده ام در بیعت او [ خلیفه ] به وفای عهد. (تاریخ بیهقی ص ٣١٥). از عهده ٔ عهد گر برون آید مرد از هرچه گمان بری فزون آید مرد. ؟ (از کلیله ). بیامدم تا... برهان عهد خویش هرچه لایحتر بنمایم . (کلیله و دمنه ). و اعتماد بر کرم عهد و حصافت رأی تو مقصور داشته ام . (کلیله و دمنه ). از دوستان ِ عهد بسی آزموده ام کس را بگاه عهد وفایی نیافتم . خاقانی . عهد یاران باستانی را تازه چون بوستان نمی یابم . خاقانی . نیست برِ مردم صاحبنظر خدمتی از عهد پسندیده تر. نظامی . جهد بدین کن که بر اینست عهد روزی و دولت نفزاید به جهد. نظامی . آنهمه دلداری و پیمان و عهد خوب نکردی که نکردی وفا. سعدی . کاتبی هست از وفاداران عهد مرد استوار می باشد. کاتبی . بامی و معشوق چون شد عهد و پیمانم درست عهد نام نیک و زهد و توبه را خواهم شکست . اسیری لاهیجی (از آنندراج ). - بدعهد ؛ آنکه عهد و پیمانش نیکو نباشد. آنکه پای بند عهد و پیمان نباشد : چو بدعهد را نیک خواهی به دهر بدی خواستی بر همه اهل شهر. سعدی . سرو سیمینا بصحرا میروی نیک بدعهدی که بی ما میروی . سعدی . چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهدو ناپایدار. سعدی . - بدعهدی ؛ پای بند نبودن به عهد و پیمان .بدقولی : بجای من که بر عهد تو ماندم ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی ؟ خاقانی . همان شیر کو جای در بیشه کرد ز بدعهدی مردم اندیشه کرد. نظامی . دل خود ز بدعهدی آزاد کن . نظامی . به بدعهدی اکنون برآری غریو. نظامی . هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم بیا وگر همه دشنام میدهی شاید. سعدی . درشتخویی و بدعهدی از تو بِپْسندند که خوب منظری و دلفریب و منظوری . سعدی . آنگهت خاطر به بدعهدی گواهی میدهد بر سرانگشتان که در خون عزیزان داشتن . سعدی . - بر عهد ماندن ؛ پایدار بودن بر عهد و پیمان : بجای من که بر عهد تو ماندم ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی ؟ خاقانی . - به عهد آمدن ؛ به پیمان آمدن . بر سر قول و میثاق بازگشتن . - ◄ هم پیمان شدن . پیمان پذیرفتن : کسی در عهد ما مانند او نیست ولی ترسم به عهد ما نیاید. سعدی . - به عهد وفا کردن ؛ انجام دادن عهد و پیمان . بجای آوردن پیمان : برسم به پروردگار خود در حالتی که وفا کرده باشم به عهدخود ز بیعت . (تاریخ بیهقی ص ٣١٧). به عهد ایزدی چون من وفا کردم ندارم باک اگر تو عهد بشکستی . ناصرخسرو. نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را. ناصرخسرو. - به عهد وفا نمودن ؛ انجام دادن عهد و پیمان . وفای به عهد کردن . پیمان نشکستن . بر قول و گفتار پایدار ماندن . به پیمان ایستادن : هرکه وفا به عهد نمود از خدا مزد بسیار خواهد خواست . (تاریخ بیهقی ص ٣١٧). بر همه کس لازم است ایستادن به حق او و وفا نمودن به عهد او. (تاریخ بیهقی ص ٣١٥). - تازه کردن عهد ؛ تجدید عهد. تجدید پیمان : تا بدان دیار آیند و عهدها تازه کرده شود. (تاریخ بیهقی ). شبانگه آفتاب آوردی از رخ مرا عهد سلیمان تازه کردی . خاقانی . بود بسیجم که درین یک دو ماه تازه کنم عهد زمین بوس شاه . نظامی . - تجدید عهد ؛ تجدید پیمان . تازه کردن عهد و پیمان : انفاذ الرسل فی هذا الوقت اًلی قورخان لتجدید العهد. (تاریخ بیهقی ص ١٩٣). - سست عهد ؛ سست پیمان . آنکه بر عهد و پیمان او اعتماد نشاید. که پیمان نااستوار دارد : قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را. سعدی . سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد سست عهدان ارادت به ملامت برمند. سعدی . - عهد استوار ؛ وثیقه . (دهار). مَوْثِق و میثاق . (ترجمان القرآن ). - عهد استوار کردن ؛ محکم کردن عهد و پیمان . تحکیم قرارداد : سلطان محمود...با منوچهر والی گرگان عهد و عقد استوار کرد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٥). - عهد دربستن ؛عهد و پیمان بستن . عهد استوار بستن . پیمان کردن : تا عهدتو دربستم عهد همه بشکستم بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها. سعدی . - عهد و پیمان ؛ شرط و پیمان . (ناظم الاطباء) : نگر که تان نکند غره عهد و پیمانش که او وفا نکند هیچ عهد و پیمان را. ناصرخسرو. - عهد و وفا ؛ عهد و پیمان و وفاداری : بگردند یکسر ز عهد و وفا به بیداد یازند و جور و جفا. فردوسی . از عهد و وفا زه و کمان ساز وز فکرت و هوش تیر و زوبین . ناصرخسرو. حکم آن ِ توست گر بکشی بیگنه ولیک عهد و وفای یار نشاید که بشکنی . سعدی . تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست تو جفا کردی و من عهد و وفا نشکستم . سعدی . تو عهد ووفای خود شکستی وز جانب ما هنوز محکم . سعدی . بر عهد و وفای ترک اعتماد نشاید. (ابن اسفندیار). - فراموش عهد ؛ آنکه پیمان و عهد خویش را فراموش کند. که پیمان از یاد برد : چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد. سعدی . - کمر عهد بستن ؛ پای بند شدن به عهد و پیمان . بر استوار داشتن پیمان مصمم گشتن : ز غمت گرچه خسته ام کمر عهد بسته ام دل از آن برگسسته ام که گزارم وفای تو. خاقانی . - نقض عهد ؛ شکستن عهد. خلاف پیمان عمل کردن . عهدشکنی . پیمان شکنی : مردم کوره ٔ شابور سوم باز نقض عهد کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١٦). خلاف رای و صوابست و نقض عهد اولوالالباب . (گلستان ). - نگه داشتن عهد ؛ بر پیمان و عهد ماندن . استوار ماندن بر پیمان : که من برنگردم ز فرمان اوی نگه دارم این عهد و پیمان اوی . فردوسی . - نیک عهد ؛ استوارپیمان . خوش پیمان . خوش قول . مقابل بدعهد : کجا بودی ای دولت نیک عهد بدرگاه مهدی فرودآر مهد. نظامی . گهی داد بر نیک عهدان درود. نظامی . - ولی عهد ؛ نگاه دارنده ٔ پیمان . - ◄ جانشین . (ناظم الاطباء). آنکه پس ازسلطان به نگهداشت عهد برخیزد. آنکه پس از شاه جانشین او شود، چه وی ولی و عهده دار میثاق و پیمان باشد. (از اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح فقه ) عهد در تمام شرایط مانند نذر است و صیغه ٔ آن «عاهدت اﷲ» یا «عَلَی َّ عهد اﷲ أن أفعل کذا، أو أترکه ...» میباشد. و اگر کسی با خدای خود عهد کند که اگر عملی انجام شد یا نقمتی از او دفع شد، کار خیری انجام دهد، عمل بدان عهد واجب میباشد. و فرق بین عهد و میثاق آن است که میثاق، توکید همان عهد است . و نیز گویند که عهد دوطرفی است و مابین دو نفر است، و میثاق یک طرفی است . (ازفرهنگ علوم از شرح لمعه و الفروق ). ◄ سوگند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). یمین و سوگند. (ناظم الاطباء). یمین، که شخص بدان سوگند میخورد. (از اقرب الموارد). علی ّ عهد اﷲ لافعلن ؛ عهد و سوگند خدا بر من است که آن را انجام دهم . در سوگند گویند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ مواضعه . آنچه برای والی و حاکم می نویسند. (ناظم الاطباء). آنچه مسؤول حکومت (از قبیل خلیفه و سلطان و غیره ) برای حاکم و والی بعنوان اجازه ٔ حکومت کردن می نویسد. و در آن نوشته التزام به شریعت و به پا داشتن دادگری توصیه شده است . این نوشته اکنون به «فرمان » شهرت دارد، و آن از مفهوم اندرز و وصیت اخذ شده است . (از اقرب الموارد). ج، عُهود. (اقرب الموارد) (آنندراج ) : که آمد ابا خلعت و تاج زر ابا عهد و منشور و زرین کمر. فردوسی . نهادند بر عهد بر مُهر زر بر آیین کیخسرو دادگر. فردوسی . همش عهد ساری و آمل نبشت که بُد مرز منشور او چون بهشت . فردوسی . او را [ یعقوب لیث را ] گفتند که مردمان نیشابور میگویند که او عهد و منشور امیرالمؤمنین ندارد. (تاریخ سیستان ). و خلعت و لوا و عهد بر مردمان برخواند. (تاریخ سیستان ). و معتمد محمدبن عبداﷲبن طاهر را بر خراسان بداشت و عهد سیستان نیز او را داد. (تاریخ سیستان ). رسول خلیفه دررسید با عهد و لوا. (تاریخ بیهقی ). ما امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد خراسان و جمله ٔ مملکت پدر را بخواستیم . (تاریخ بیهقی ). آنچه خواسته آمده است از لوا و عهد و کرامات با رسول بر اثر است . (تاریخ بیهقی ). لوا و عهد و خطاب خلیفه ٔ بغداد خدای عزوجل بر ملک خجسته کناد. مسعودسعد. ◄ نگاهداشت حق حرمت . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). رعایت حرمت و عقد. (ناظم الاطباء). ◄ امان و زینهار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). امان . (اقرب الموارد). ◄ ملاقات . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). دیدار و رؤیت . (از اقرب الموارد از لسان ). ◄ شناخت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). معرفت و شناخت . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): عهدی بِه ِ بموضع کذا (منتهی الارب )؛ یعنی شناختن من او را در فلان محل بود. - بعیدالعهد ؛ شناخت و معرفت دور و بعید. - قریب العهد؛ قریب العلم و قریب المعرفة. (ناظم الاطباء): هو قریب العهد بکذا؛ او در مورد فلان، علم و آشنایی نزدیک دارد. (از اقرب الموارد). ◄ روزگار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). روز و زمان و عصر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). دوره . دوران . هنگام . وقت : به عهد دولت سامانیان و بلعمیان چنین نبود جهان بابها و سامان بود. کسائی . بدین عهد نوشیروان تازه شد همه کار بر دیگر اندازه شد. فردوسی . که در عهد من رستم نوجوان ز مادر بزاد و بشد پهلوان . فردوسی . ز شاهی بر او هیچ تاوان نبود بد آن بد که عهدش فراوان نبود. فردوسی . در اول عهد او [ پیروز ] قحطی پدید آمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٣). و چندانک به ابتدای عهد، طریق عدل میسپرد، به عاقبت، سیرت بگردانید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٧). هرچند که پژمرده ام ز محنت در عهد یکی تازه بوستانم . مسعودسعد. در این عهد نزدیک ابومنصور الفضل ... در حدود عراق شهید شد. (کلیله و دمنه ). دور سلیمان و عدل بیضه ٔ آفاق و ظلم ! عهد مسیحا و کحل چشم حواری و نم ! خاقانی . عمر سلیمان عهد باد ابدالدهر حضرت بلقیس روزگار بماناد. خاقانی . در این عهد از وفا بویی نمانده ست به عالم آشنارویی نمانده ست . خاقانی . پندار همان عهد است از دیده ٔ فکرت بین در سلسله ٔ درگه در کوکبه ٔ میدان . خاقانی . کار نیشابور در عهد سیاست او نظامی هرچه تمامتر گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٣٨). در مدت عهد اسلام کس چنان کثرت در روی زمین نشان نداده بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٩٢). در عهد ملوک آل سامان در عدد خواص حضرت و زمره ٔ اعیان دولت معدود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٥٠). به اول عهد زنبور انگبین کرد به آخر عهد باز آن انگبین خورد. نظامی . چونکه ما زادیم ظلم آن روز مُرد پس به عهد ما که ظلمی پیش برد. مولوی . هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه ٔ او پیدا شده . (گلستان سعدی ). که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود. (گلستان ). خسرو اگر عهد تو دریافتی دل به تو دادی که تو شیرین تری . سعدی . بسی گفتند از عیسی و مهدی مجرد شو تو هم عیسای عهدی . پوریای ولی . آن عهد یاد باد که از بام و در مرا هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی . حافظ. - پیش عهد ؛ آنکه در زمان پیش باشد: پیش عهدان ؛ پیشینیان . اسلاف : گزارنده ٔ داستانهای پیش چنین گوید از پیش عهدان خویش . نظامی . - تازه عهد ؛ تازه آمده . جدید. نو. نوبنیاد : به دیبای این دولت تازه عهد عروس جهان را برآرای مهد. نظامی . - عهد اردشیر ؛ ابن الندیم در الفهرست گوید یکی از پنج کتابی است که همه کس بر جودت آن همداستانند. - عهد بعید ؛ روزگار دیر. (لغت ابوالفضل بیهقی ). زمان دور و دراز. (فرهنگ فارسی معین ). - عهد دقیانوس ؛ بسیار قدیم . (فرهنگ فارسی معین ). - عهد سلف ؛ عهد گذشته . دوران پیشین : سوزنی گشت امیر سخن از مدحت او تا به مداحی او تازه کند عهد سلف . سوزنی . - عهد شباب ؛ روزگار جوانی . دوران شباب : رونق عهد شبابست دگر بستان را میرسد مژده ٔ گل بلبل خوش الحان را. حافظ. - عهد قریب ؛ روزگار نزدیک . (لغت ابوالفضل بیهقی ). زمان نزدیک . (فرهنگ فارسی معین ). - عهد و زمانه ؛ روزگار و زمان و دوران . ◄ مدت معینی که سلسله ای از پادشاهان یا امرا در کشوری سلطنت کرده اند: عهد ساسانی، عهد قاجاریه . ◄ مدت پادشاهی یک شاه، وزارت یک وزیر، یا حکومت یک حاکم : عهد فتحعلی شاه، عهد امیرکبیر. ◄ هر یک از ادوار تاریخ طبیعی . عصر. دوره . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ تقدم بر کسی در چیزی . (منتهی الارب ). بر کسی تقدم داشتن . (آنندراج ). ◄ عهدنامه ای که میان دو حاکم و والی بسته شود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ منزل معهود. (ناظم الاطباء). منزلی که چیزی بر آن معهود و مشروط باشد. (از اقرب الموارد). ◄ منزلی که به وی پیوسته بازگردند از هرجا که رفته باشند. (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ باران نخستین ِ بهار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). نخستین باران بهاری . (ناظم الاطباء). اولین باران وَسمی . (از اقرب الموارد). ◄ باران سپس ِ باران دیگر که تری آن تا تری اول رسد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). بارانی که پس از باران دیگر آید و دومی به رطوبت اولی برسد. ج، عُهود (از اقرب الموارد)، عِهاد. (منتهی الارب ). ◄ وفا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). وفاء. (اقرب الموارد). ◄ پذرفتاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ضمانت و پذرفتاری . (ناظم الاطباء). ضمان . ◄ مودت . (اقرب الموارد): اًن حسن العهد من الایمان ؛ رعایت مودت و دوستی از ایمان است . (از ناظم الاطباء). ◄ ذمه و زینهار. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).