عود سوختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عود سوختن . [ ت َ ] (مص مرکب ) سوزاندن عود. درآتش انداختن عود تا از آن بوی خوش آید : دوصد بنده تا مجمر افروختند بر او عودو عنبر همی سوختند. فردوسی . بوستان عود همی سوزد تیمار بسوز فاخته نای همی سازد طنبور بساز. منوچهری . بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندان که توان ز عود و از چندن . عسجدی . چو سلطان در هزیمت عود میسوخت علم را میدرید و چتر میدوخت . نظامی . غلامان را بگو تا عود سوزند کنیزک را بگو تا مشک ساید. سعدی . تو خود بکمال خلقت آراسته ای پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز. سعدی . آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن . سعدی .