عور
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (ص.) جِ اعور.<BR>۱- یک چشم.<BR>۲- در فارسی به معنی لخت، برهنه.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (ص.) جِ اعور. ۱- یک چشم. ۲- در فارسی به معنی لخت، برهنه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عور. [ ع َ ] (ع مص ) گرفتن و بردن تا هلاک کردن . (از منتهی الارب ). گرفتن و بردن چیزی و یا تلف کردن و هلاک کردن آن . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ یک چشم گردانیدن کسی را. (از ناظم الاطباء). اعور گردانیدن کسی را. (از اقرب الموارد). ◄ از بین بردن بینایی چشم . ◄ پر کردن و بستن چشمه ٔ آب . ◄ بخاک انباشتن چاه تا چشمه های آن بسته شود. ◄ انباشته شدن و بسته شدن چشمه های چاه و چشمه ٔ آب . (ازاقرب الموارد از لسان ). ◄ (اِ) گویند مرضی باشد که در بن ناخن پیدا شود. (از غیاث اللغات ).
عور. [ ع َ وَ ] (ع مص ) رفتن بینائی یک چشم کسی و یک چشم گردیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). یک چشم کور شدن . (غیاث اللغات ). حس یکی از دو چشم کسی از بین رفتن . ◄ از بین رفتن حس چشم و یا ناقص شدن و گود افتادن چشم . (از اقرب الموارد). ◄ فساد. (ناظم الاطباء). ◄ ترک کردن حق را. (از اقرب الموارد از لسان ).
عور. [ ع َ وِ ](ع ص ) بدباطن زشت سرشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بدباطن . (غیاث اللغات ). بدسریرت، و مؤنث آن عورة باشد. ◄ چیزی که آن را حافظ نباشد. (از اقرب الموارد). مُعوِر. رجوع به معور شود.
مترادف و متضاد واژهدان
برهنه، پتی، عریان، لخت، لوت یکچشمی (متضاد: مستور)
واژگان فارسی سره واژهدان
لخت، تهی، بیجامه، برهنه