عوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوق . [ ع َ ] (ع ص ) مرد بی خیر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مردی که در او خیری نباشد. (از اقرب الموارد). ◄ آنکه از خیر بازدارد مردم را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بازدارنده ٔ از خیر. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) خم وادی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). پیچ و خم دره و وادی . (از اقرب الموارد). ◄ زمانه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). زمانه و دهر. (ناظم الاطباء): لایکون ذلک آخر عوق ؛ آن آخر زمانه نباشد. ◄ عائق و مانع: عاقنی عوق ؛ بازداشت مرا عائق و مانعی . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج، أعواق . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
عوق . [ ع ُ وَ ] (اِخ ) موضعی است در حجاز، که آن را عَوق نیز خوانند. (منتهی الارب ). رجوع به عَوق شود.
عوق . [ ع َ ] (ع مص ) بند کردن و بازداشتن و برگردانیدن و بر تأخیر و درنگ داشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). حبس کردن و بازداشتن و منع کردن وبند نمودن . (ناظم الاطباء). منع کردن و منصرف کردن وبه تأخیر واداشتن کسی در امری . (از اقرب الموارد). ◄ ماعاقت المراءة عند زوجها و لالاقت ؛ نچسبید آن زن به دل شوهر خود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). و اصل آن چنین بوده است : ماعاقت زوجها عن النظر و المحبة اًلی الغیر و لالاقت عنده ؛ آن زن منع نکرد شوی خود را از نگریستن و محبت ورزیدن بدیگران، و نچسبید به وی . (از اقرب الموارد).