عیص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیص . [ ع َ] (ع مص ) دشوار گردیدن سخن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عیاص . عَوَص . رجوع به عوص و عیاص شود.
عیص . (ع اِ) درخت انبوه و بهم پیچیده . (منتهی الارب ) (از غیاث اللغات ). درختان بسیار و بهم پیچیده . (از اقرب الموارد). ج، أعیاص، عیصان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ درختان خاردار مجتمع و درهم ویا خرمابنان انبوه . ◄ روئیدنگاه درخت نیکو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بیخ و بن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اصل و نژاد. گویند: هو من عیص صدق ؛ یعنی او از نژاد راستی است . و «هو من عیص هاشم »؛ یعنی او از نژاد هاشم است . و «ما أکرم عیصه »؛ یعنی چه گرامی است اصل و نژاد او، که منظور پدران و اعمام و اخوال و اهل بیت وی میباشد. ◄ عیصک منک و ان کان أشِباً؛ نژادت از تو است هرچند خاردار و درهم باشد. مثلی است که در مذمت شخص بکار برند هرگاه از رفیق خود طلب عطف و توجه کند برای خویشان خود هرچند شایسته ٔ او نباشند. ◄ فلان فی عیص أشب ؛ فلان در بین قوم خوددر عزت و مصونیت است . ◄ جی ٔ به من عیصک ؛آن را از آنجای که بود بیاور. (از اقرب الموارد).
عیص . (اِخ ) نام پسر اسحاق بن ابراهیم علیه السلام بود. رجوع به عیصو شود.