غاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غاز. (اِ) پینه و وصله ای باشد که مردم فقیر بر جامه دوزند. (برهان ). ◄ پنبه ٔ محلوج . (جهانگیری ) (برهان )(انجمن آرای ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) : ز بهر بافتن تار و پود مدحت تو برند غاز سخن شاعران ز غوزه ٔ من . سوزنی . ◄ برهم زدن پشم کهنه تا نیک بتوان رشت و آن را به تازی نکث نامند. (جهانگیری ) (برهان ). ◄ شکاف . (برهان ) (فرهنگ رشیدی ). و در کلمه ٔ شب غاز (جای بسر بردن گاوان و گوسفندان در شب )، غاز از همین ریشه است . پاره و باز شده و شکافته . ◄ از هم شکافتن . چاک و تراک . (برهان ). ◄ نیاز. (جهانگیری ) (برهان ). حاجت . احتیاج . (برهان ) : شود دمی همه غاز و شود دمی همه ناز شود دمی همه ناز و شود دمی همه نوز. مولوی . ◄ قحط و غلا. ◄ خوردن طعام از روی لذت و اشتها. (برهان ).
غاز. (معرب، اِ) معرب گاز (فرانسوی ). جوهر هوائی قابل الانضغاط و سیال یعرف بزیت الغاز، افرنجیة معناهاروح . ج، غازات . (اقرب الموارد). رجوع به گاز شود.
غاز. (اِ) مرغابی . قاز. خربت . خربط. خربطة. قلولا .مرغی است حلال گوشت و از جمله ٔ مرغان اصلی و وحشی اقسام آن در مازندران و گیلان و اطراف دریاچه های سیستان و بعض نقاط دیگر ایران بسیار است . پرنده ای است معروف از جنس مرغان آبی . (برهان ). نوعی از مرغابی بزرگ جثه بود. (جهانگیری ). مرغ معروف که آن را بپارسی خربت گویند یعنی مرغابی بزرگ و اینکه با قاف نویسند غلط است یا معرب و در اصل پارسی به غین است . (انجمن آرای ) (آنندراج ). مرغ معروف که آن را مردم قاز گویند و در اصل فرس به غین است . (فرهنگ رشیدی ). این کلمه با قاف هم آمده است چنانکه در دیوان لغات الترک (ج ٣ ص ١١٠) قاز را با قاف به همین معنی آورده است . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). اسم فارسی نوعی از مرغابی است بزرگتر از اردک، در افعال مثل بط و از آن گرم تر و غلیظتر و روغن او محلل و مفتح و جهت ریاح و پیچش شکم و استسقا و درد مفاصل شرباً و ضماداً نافع است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : غاز اگر پهلو زند در باد عدل پهلوان چرخ عنقاوار متواری شود از بیم غاز. سوزنی . - امثال : زینب غازچران ؛ کنایه از زنی بلندبالا و سبک سار. (ص ٩٣٦ ج ٢ امثال و حکم دهخدا). مرغ همسایه غاز می نماید، نظیر: نعمت ما به چشم همسایه صد برابر فزون کند پایه چون ز چشم نیاز می بیند مرغ همسایه غاز می بیند . رشید یاسمی . (امثال و حکم دهخدا ص ١٥٢٩ ج ٣). مگر این روغن غاز دارد ؛ آنچه تو داری نیز نیک نباشد و بی علتی آرزوی این دیگر کنی . (امثال و حکم دهخدا ص ١٧٢٤ ج ٤). و رجوع به قاز شود.