غبار نشستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غبار نشستن . [ غ ُ ن ِ ش َ ت َ ] (مص مرکب ) فرود آمدن گرد : بپشتش برزنم دستی چو دانم که بنشستست بر رویش غباری . ناصرخسرو. بر بدن نار ماند از سر تیغش نشان بر رخ آبی نشست از تک اسبش غبار. خاقانی . که غبار زوال بر جمال کمال او ننشیند. (سندبادنامه ص ٢). بر سر پا عذر نباشد قبول تا ننشینی ننشیند غبار. سعدی (طیبات ). ◄ کنایه از سفید شدن مو و رسیدن پیری : چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش از جوانی مدار. سعدی (بوستان ). - غبار بر دل نشستن ؛ رنجیدگی و کدورت در دل پدید آمدن : از من غباربس که به دلها نشسته است برروی عکس من دَرِ آیینه بسته است . کلیم (از آنندراج ).