غذی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غذی . [ غ َذْی ْ ] (ع مص ) پرورش کردن . (منتهی الارب ): غذاه یغذیه غذیاً (یائی ) کغَذَاه ُ یغذوه غذواً. (قاموس ) (اقرب الموارد).
غذی . [ غ ِ ] (ع اِ) اماله ٔ غذا. (غیاث اللغات ) (آنندراج به نقل از شرح خاقانی ). ممال غذاء : زاید از اهتمام او گردون در عروق صلاح خون غذی . ابوالفرج رونی . مرد عاقل که بر ره داد است غذی او زباده و باد است . سنائی . به دولت تو که جان را ز بهر اوست حیات به نعمت تو که تن را ز بهر اوست غذی . ادیب صابر. امروز غذای تو دهند از جگر خاک فردا غذی خاک دهند از جگر تو. خاقانی . قوت روان خسروان شمه ٔ خاک درگهش چون غذی ملائکه باد ثنای ایزدی . خاقانی . غذی از جگر پذیرد همه عضوها ولیکن غذی از دهان به یک ره به سوی جگر نیاید. خاقانی . تا غذی گردی بیامیزی به جان بهر خواری نیستت این امتحان . مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر سوم ص ٢٣٧). شو غذی و قوت و اندیشها شیر بودی شیر شو در بیشها. مولوی (مثنوی دفتر سوم ص ٢٣٨).
غذی . [ غ َ ذا ] (ع اِ) کمیز شتر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بول شتر. رجوع به غذا شود.